دختر ناز مامان 24 آذر 8 ماهش تموم شد و وارد ماه 9 شد. خدا رو هر روز شکر می کنم به خاطر دادن این هدیه زیبا و ملوس و دوست داشتنی.
خانوم خانوما دیگه خیلی خیلی شیطون بلا شده و می خواد از همه چیز سر در بیاره. منم به دنبالش باید بدوم اینور و اونور و مواظبش باشم که کارای خطرناک نکنه. البته هر چیزی که براش جدید باشه رو خوب توجیهش می کنم.. در مورد اون بهش توضیح میدم. خطراتشو میگم و اگه خیلی خطرناک نباشه میزارم دست بزنه و خوب زیر و بالاش کنه . کلا از کنجکاوی درش میارم. درسته الان معنی حرفامو نمی فهمه ولی کم کم آشنا میشه و می تونه درک کنه. من و امید از وقتی به دنیا اومده این کارا رو می کردیم. حتی در دوران بارداری هم باهاش صحبت می کردیم و بهش توضیح می دادیم. یه جایی خونده بودم که بچه اینجوری باهوش تر میشه. خلاصه یه وقتایی دیگه انرژیم تموم میشه و کم میارم ولی میگم فدای یه تار موی خوشکلش.
* خوشکل خانوم از 2/9/90 خودشو به مبل گرفت و ایستاد.
* ٤/٩/٩٠ : اولین دندونش جوونه زد.
* ١٤/٩/٩٠ : خودش رو مبل گرفت و راه رفت.
* ١٧/٩/٩٠ : گفت " ماما " ولی از اون تاریخ به بعد خیلی خیلی کم این کلمه رو می گه. تا الان بیشتر از هفت هشت بار نگفته. نمیدومنم چرا؟؟؟؟؟؟
خوب بریم سرغ عکسا :









موضوع :
عزیز دلم 24 دی 9 ماهش تموم شد و وارد 10 ماهگی شد.
وزن : 8710
قد : 73
دور سر : 43
جیگر طلا جدیدآ خیلی کارای بامزه میکنه . یه وقتایی دوست داره ما رو بخندونه. وقتی قلقلکش میدیم کیف می کنه و اینقدر از ته دل می خنده که دوست داریم بخوریمش.
ازش تست هوش می گیرم. یکی از وسیله هاشو اول نشونش میدم . بعد زیر پتو قایمش می کنم. میگم اون وسیله کجاست ؟ تمام پتو رو این ور و اون ور می کنه, خودشو تو پتو گم می کنه و در نهایت پیداش می کنه. قربونش برم منننننننن.
باهاش دالی بازی می کنم . پتو رو میزارم روشو برمی دارم. خیلی خوشش میاد. یه روز خودش هی پتو رو میزاشت روش و بر میداشت تا منو بخندونه.
عاشق اینه که یه کار خنده دار رو واسش تکرار کنیم.
هر چیزی که اسمشو بلد باشه بهش بگم بده بهم میده.
بعضی از تبلیغای تی وی رو خیلی دوست داره. تبلیغ ماشین لباسشویی (کنوود) که تو ماه*واره میزاره. همون که دختره خرسشو میزاره تو لباسشویی رو خیلی دوست داره. تا اهنگشو میشنوه میاد نگاه می کنه.
الان تا 15 شماره می ایسته.
حلقه های حلقه هوشو اگه کمکش کنم میزاره تو استوانه . ولی زیاد دوست نداره فعلا. بیشتر دوست داره تمام حلقه ها رو بزارم بعد اون یکی یکی درشون بیاره .
مکعبای رنگی رو تلاش میکنه که دوتاشو رو هم بزاره ولی خیلی زود منصرف میشه و دوباره بهم می کوبدشون.
* جیگر طلا 4/10/90 گفت "دددد" . یه وقتایی خیلی طولانی تر میگه "دددددددددددددددددددددد" و بی خیالشم نمیشه. وقتی منم میگم خوشحال میشه. خوب دارم به زبون خودش حرف میزنم. معلومم نیست چه معنی داره ؟؟؟
* ٠٧/١٠/٩٠ : برای اولین بار دست زد. هر یه اهنگی میشنوه سریع دستاشو میبره بالا و دوست داره دست بزنه.
* ١٨/١٠/٩٠ : دندون دوم جوونه زد.
* ١٨/١٠/٩٠ : تا 5 شماره وایستاد.
اینم عکسای جیگر طلا :

اون کیک رنگیه کیک زیر ژله هاست قبل از تزئین :






موضوع :
این اولین پستی هست که واست می نویسم. می خوام یه خاطره بنویسم از زمانی که از وجود نازنینت باخبر شدیم.
از چهارشنبه ٢٠/۵/٨٩ به شک افتادم که شاید وجود داشته باشی (دقیقا چهارمین سالگرد عقدمون) واسه همین دیگه روزه نگرفتم و صبر کردم تا جمعه.
جمعه صبح ساعت ٨ یه بی بی چک معمولی گذاشتم و بعد از ۴ دقیقه یه خط پررنگ و یه خط خیلی کم رنگ نمایان شد.
سریع رفتم پیش مامانم و حسابی ذوق زده شده بودم و هر دومون چشامون پر از اشک شد.
دوباره یه بی بی چک خارجی گذاشتم و سریع ٢ خط پررنگ نمایان شد.
بابا امید اون موقع سر کار بود و سریع یه اس ام اس از طرف نی نی بهش دادم :
" سلام بابا امید
من با دو تا خط خودمو به مامانی نشون دادم
از طرف نی نی "
خلاصه بابا امید هم که اصلا باور نمیکرد چند بار ازم خواست دوباره واسش اس ام اس بفرستم و کلی ذوق زده شد.
شنبه صبح هم بابا امید برای چند روزمرخصی گرفت تا بیشتر پیشم بمونه.
عصرش هم رفتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و با کلی شیرینی پیش به سوی مادربزرگا.
عزیزم از خدا می خوام که سالم سالم باشی و خوب رشد کنی و تپلی بشی و بعد از ٩ ماه بیای تو بغلم.
دکتر ١٣ شهریور واسم آزمایش و سونو نوشته. امیدوارم که هیچ مشکلی نداشته باشی عزیز دل مامان.
بازم خدا رو شکر می کنم از اینکه این هدیه با ارزش رو در وجود من قرار داد.
موضوع :
دلم واسه همتون تنگ شده بود. این چند وقت که نبودم امتحانام شروع شده بود
و دیروز هم خدا رو شکر تموم شد.
امتحانات رو خیلی خیلی خوب دادم. خدا کنه نمره های خوبی بیارم که معدلمو بالا ببره.
راستی نی نی گولو هم حالش خوبه. لوبیای مامان الان 8 هفته و 5 روزشه. الهی قربونش برم.
آزمایشات روتین بارداری رو هم انجام دادم که دکتر گفت خدا رو شکر همه چیز خوبه. فقط یه مقدار کمبود آهن داری که از ماه 3 باید بخوری. الان نه.
دیشب پایین کمرم خیلی درد می کرد. خیلی ترسیده بودم. امید کلی دلداریم داد. همش گریه می کردم.
نگران بودم که نکنه واسه نی نی اتفاقی افتاده باشه. فکر نمیکردم این قدر زود بهش وابسته بشم. 
خلاصه امروز صبح رفتم پیش دکتر و گفت کاملا طبیعیه و چون جنین داره رشد می کنه این دردا یه وقتایی سراغت میاد.
راستی دکی همش بهم میگه سونو واست زوده. بزار نی نی بزرگتر شه. من دوست دارم ببینم نی نی رو و هر روز نگاه عکسش کنم.
موضوع :
هورااااااااااااااااا این هفته وارد ماه چهارم بارداری شدم و 3 ماهه اول بارداری تموم شد.





تا الان که خدا رو شکر همه چیز خوب بود.
نی نی خوبم مرسی از اینکه تو این مدت مامان رو اذیت نکردییییییی. 

از این به بعد هم همین طور باش. حسابی بخور تا سالم و تپلی بشی و بعد از 9 ماه بیای تو بغل مامی و بابی.![]()
پنج شنبه رفتم پیش دکی . بهم گفت چقدر شکمت بزرگ شده. خودم فکر می کردم که 2 قلو دارم. 
رفتم رو تخت دراز کشیدم و معاینم کرد و گفت خانوم چقدر شکم بزرگ کردی . اینها همش نفخو چربیه.
نی نی هنوز همون پایینه.
علی رغم شکم بزرگ وزنم چند گرمی افت داشت که گفت زیاد مهم نیست.
راستی بالاخره طلسم شکسته شد و دکی 16 آبان واسم سونو نوشت و صدای قلب جنین. ![]()
مامان جون خوب خودتو نشون بده تا ما بفهمیم که دخملی یا پسملی
![]()
دوست دارم برم واست خرید کنمممممممم.
قراره با بابا امید بریم و اگه دکتر اجازه داد عکس و فیلم بگیریم. آخه خیلی خیلی برام مهمه از این صحنه ها فیلم و عکس داشته باشم.
![]()
خبر بعدی اینکه فرشته خواهر زادم چند روز پیش نامزدی کرد و ایشالله تا آخر مهر ماه مراسم عقدشون برگزار میشه. ![]()
13 آبان هم عروسی خواهر امید می باشد و بنده لباس نخردیم هنوز. 
اگه خدا بخواد با امید می خوایم بریم قشم البته با ماشین و از اونجا لباسای جیگولی خوشکل بخرم و یه مقدار وسیله واسه خونه جدید. 
(نخندین با ماشین هم میشه بری قشم) 
موضوع :
سلاممممممممم. ![]()
نی نی نانازمون الان 13 هفته و 6 روزشه. بچم ماشالله بزرگ شده. 
وایییییی وقتی با بابا امید در موردش حرف میزنیم کلی دلمون واسش ضعف میره. 
کلی با امید داریم برنامه ریزی می کنیم واسه روزی که به امید خدا می خواد به دنیا بیاد. 
خداجون کمکمون کن که زود زود خونه خوشکلمونو بخریم و اتاق زیبایی رو واسش آماده کنیم.
![]()
راستی امید کلی مرخصی گرفته و 25 روز پیشم می مونه . هورااااااااااااااااااااااااا![]()
تازه قرار بود امید یکشنبه صبح از سر کار بیاد اما کلی منو غافلگیر کرد و یک روز زودتر اومد.
مرسییییییییییییییییییییییییییییی اجیجم
موضوع :
سلام .
اول بگم که عروسی خواهر امید به خوبی و خوشی تموم شد و رفتن خونه بخت.![]()
دیروز هم رفتن ماه عسل مشهد مقدس.
به من و امید و نی نی هم کلی خوش گذشت. یه مقدار هم دور از چشم مامانم رقصیدم.
همش میگفت نرقصیااااا. واست خوب نیست.
![]()
خبر بعدی اینکه :
دیروز نوبت سونو داشتم. با امید رفتیم . اما خانوم دکتر نذاشت امید بیاد داخل.
خلاصه رو تخت دراز کشیدم . مونیتور رو به زحمت میدیدم. هیچی متوجه نمیشدم. همش میگفتم نکنه اصلا خدای نکرده نی نی نباشه. خانوم دکتر هم با جدیت داشت مونیتور رو نگاه می کرد که یهو برگشت بهم گفت که دختره
وای اینقدر شوکه و ذوق زده شدم. گفتم با منی . مطمئنین که دختره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و خانوم دکتر هم گفتش آره پس با کیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتش خداروشکر همه چیز نرماله و نی نی کاملا سالمه.![]()
خدا جون شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
سریع رفتم پیش امید و بهش گفتم یه دخمل ناز و سالم داریمممممممممم.
امید هم کلی ذوق کرد و خوشحال شد.![]()
بعد منتظر موندیم تا پرینت عکس و نتیجه کتبی سونو آماده شه.
وای وقتی عکس رو دیدیم اینقدر ذوق کردیم و کلی در مورد وسایلای دخترونه و صورتی حرف زدیم. دامن کوتاه. گیر سر. جورابای تورتوری . سرویس خواب صورتی و ........
بعدش رفتیم قنادی پاک و 2 بسته شیرینی خریدیم واسه مامان امید و مامی خودم.
کلی بهم زنگ زدن و اس ام اس دادن که چی شد. ولی جواب هیچ کدومشونو ندادیم تا سورپرایز شن.
اول رفتیم خونه بابای امید و کلی سر کارشون گذاشتیم و آخرش گفتیم که دخمل داریم.
امروز صبح رفتم پیش خانوم دکتر تا جواب سونو رو بهش نشون بدم. جواب رو نگاه کرد و وزنم و فشارم رو چک کرد که خدا رو شکر نرمال بود. بعدشم صدای قلب نی نی رو واسم گذاشت. برای اولین بار صدای قلب نی نی رو شنیدم . وای بهترین لحظه زندگیم بود. اینقدر تند تند میزد. کلی اشک تو چشام جمع شده بود. الهی مامان فدای اون قلب کوشولوت بشه.
همونجا واسه تمام مادرای منتظر دعا خوندم.
اینم اولین عکس از نی نی دخملی ما که اسمش به احتمال زیاد اینه:
آوینا
( یعنی زلال مثل آب )
موضوع :
سلامممممممممممم. ما اومدیمممممممممم.
من و امید و آوینا خدا رو شکر هر 3 حالمون خوبه. آوینا کوشولوی ما هم ماشالله داره روز به روز بزرگتر میشه. دخترم امروز هفته ١٩ رو تموم کرد و وارد هفته ٢٠ شد. امیدوارم همیشه و در تمام زندگیت بیست بیست باشی مامانی. راستی یه تکونای مبهمی هم میخوره عزیزم . الهی مادر قلبونش برهههههه. بابا امید هم چون دیر به دیر از سر کار میاد. کلی دلش واسه دخملش تنگ میشه.
![]()
چند روز پیش با امید رفتیم بازار و اکثر مغازه های سیسمونی بندر رو کشفیدیم. اصلا گیج شده بودیم که چی بخریم. از کجا شروع کنیم. چون دیر وقت بود فقط یه دست لباس واسه عروسک مامان خریدیم. سایز صفر . واسه زمان تولدش. ایشالله سر فرصت میریم و تمام خریداشو انجام میدیم و عکسشو واستون میزارم .
اینم عکس از اولین ست لباس دختر ناز مامان و بابا :
راستی دیشب با 4 تا از بچه های نی نی سایتی بندرعباسی قرار گذاشتیم کافی شاپ هتل ه*م*ا . من آخر از همه با 45 دقیقه تاخیر ساعت 15/5 رسیدم. کلی خندیدیم و خوش گذروندیم. من اولین بار بود که بچه ها رو میدیدم. خانومای بسیار شاد و با روحیه ای بودند. (مامان هنگامه و پسرش پرهام - افسون - عسلک - آرزو و پسر کوچولوش متین)
امید هم خونه نرفت و تو محوطه هتل چرخید و خودشو سرگرم کرد تا بنده قرارم تموم شه . تا 30/6 اونجا بودیم و بعد خداحافظی کردیم و رفتیم.
بعدش با امید رفتیم مبلمان من*صور جهت دیدن سرویس خوای نی نی. خانومی که داشت در مورد قیمت و نوع محصولات راهنمایی مون میکرد گفتش که یه سرویس هم داریم اسم مدلش آویناست. وایییییی منم با یه ذوق و هیجانی گفتم سرویس آوینااااااا.
اینم عکس از مدل آوینا :

اینم عکس از پردیس خانوم خاله که میکی موس شده بود واسه تولد دختر عموش:
( اولین عکس رو مامیش درست کرده و دومی رو من )

موضوع :
جات خوبه؟
ببخش که گاهی اوقات بد می خوابم و شما اذیت میشی. 
دیشب تو خوابم بودی. خواب دیدم به دنیا اومدی . وایییییییییییی چقدر لذت بخش بود اون لحظه.
خیلی هم خوشکل و نانازززززززز بودی. چشات شبیه ژاپنی ها بود.
همه می گفتن شبیه یانگومه . 


دخمل گلم چند وقت پیش با بابا امید رفتیم و یه مقدار واست خرید کردیم.
واییی که چقدر من عاشق خرید کردن واسه دخملم هستم.
خیلی لذت بخشه.![]()
اینم عکس خریدایی که واست کردیم. البته قابل شما خانوم خوشکل رو نداره هااااااااااااااا. ![]()
عروسک دلقک و دما سنج :

سرهمی نازنجی و پیرهن صورتی رو قبلنا که شما هنوز نبودی واست خریده بودم + لباس هندونه سایز 3 :

تب سنج - عطر - ست ناخن گیر - زانوبند :

کفش کوشولو ( خیلی دوسش دارم) - جوراب :
ست لباس 20 تیکه سایز 1 :

موضوع :
شاپرک مامان چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شکلات بابا چطوره؟؟؟؟؟؟؟
دختر خوشکلم الان شما در هفته 22 هستی با این مشخصات :
اکنون کودک درون رحم شما مثل یک نوزاد ولی کمی کوچکتر است. او 27.7 سانتی متر طول و حدود 450 گرم وزن دارد. پوست او تا زمانی که به اندازه کافی وزن اضافه کند چروکیده به نظر می آید؛ و موهای نرمی بنام لانوگو که سر و بدن او را پوشانده ، قابل دیدن است. لبهای او مشخص تر شده و دندانهای او به شکل ریشه هایی در درون لثه اش ظاهر شده اند. هرچند چشمهایش رشد کرده اند اما عنبیه (بخش رنگی چشم) هنوز رنگدانه ندارد و رنگی نشده است. ابروها و پلکهای چشمان او در محل خود قرار گرفته اند و لوزالمعده او (که برای تولید هورمونها بخصوص انسولین ضروری می باشد) به سرعت در حال رشد است.
راستی جدیدا خیلی شیطون شدیا. حسابی وول می خوری. من عاشق تکون خوردناتم عزیز دلم. وقتی تکون می خوری لذت بخش ترین لحظه های عمرمه. خدا جون مرسی از اینکه یه آوینای خوشکل و مامانی به ما دادی.
اینم خریدای جدید واسه نی نی نازنازی ما :
سرهمی صورتی (خاله زهره دختر خاله بابا امید از تهران واست سوغاتی آورده. دستش درد نکنه) + پیرهن صورتی
پیش بند پلاستیکی +سارافون گلبهی + لباس تو خونه ای میوه ای :
سرهمی توپ توپی + سر همی صورتی :

سرهمی قرمز سایز 1 + جوراب + گیر سر :

شونه دم دستی واسه تو کیفت + یه دست لباس سایز صفر :

موضوع :
شنبه صبح با امید رفتیم پیش دکتر واسه چکاپ بارداری. دکی گفت شدی 65 کیلو و بیشتر از حد معمول اضاف کردی.
وایییییی منی که وقتی عقد کردم 45 کیلو بودم حالا شدم 65 کیلیوووووووووو.
به دکتر گفتم اشتهام خیلی زیاد شده. یه پرس غذا واسم کمه. دکی هم گفت سعی کن بیشتر سالاد و سبزی و میوه بخوری تا معدت پر شه و مصرف برنج و نون و آبمیوه های بیرون رو کم کن. منم گفتم چشمممممممممممممممم.
آخر از همه بهش گفتم میشه صدای قلب آوینا رو واسم بزاری که امید بشنوه. بعد امید اومد تو اتاق و دکی صداشو گذاشت. وایییییییی من و امید کلی ذوق زده شدیم در حد المپیک .
امید هم با موبایل صداشو ضبط کرد. هر روز گوش میدیم صداشو. واییییییییییی خیلی بامزست. خیلی تند تند میزنه. مثل صدای حرکت قطاره. 
راستی دخترم خیلی شیطون شده . دیگه از روی لباس یا مانتو هم میشه حرکاتشو متوجه شد. شیطون مامان الهی قربونت برم.
امروز (٢٩/٩/٨٩) آوینای مامان 22 هفته و 4 روزشه.
موضوع :
شاپرک مامان امروز (7/10/89) 23 هفته و 6 روزشه.
دخترم حسابی بزرگ شده. الان حدودا 30 سانتی متره. هزار ماشالله .
دختر نازم خیلی بامزه تکون می خوری. الهی مامان فدای اون تکون خوردنات بشه .
در ضمن وقتی آهنگای موتزارت رو واست می زارم کلی عکس العمل نشون میدی.
شما هم مثل دایی حسین و بابا امید به موسیقی گرایش داریا.
امیدوارم یه روزی یه موسیقی دان حرفه ای بشی. البته اگه دوست داری. 
امروز بابا امید از سر کار میاد. واییییییییییییی کلی دلم واسه باباییت تنگیده. ![]()
یه چند روزیه که کنار خونه عزیز اینا ( مامان من) نمایشگاه کتاب باز شده. بابا امید که عاشق کتابه.
خدا کنه اون کتابایی رو که خیلی دنبالشونه رو اونجا پیدا کنه. اگه امشب وقت شد 3 نفری ( من و شما و بابا امید) میریم و کلی کتاب داستانای خوشکل واست می خریم.
دختر قشنگم یکشنبه عصر که کلاسم تموم شد رفتم بازار. البته من و شما با هم رفتیم.
با همدیگه اکثر مغازه های سیسمونی رو یه سرکی کشیدیم
و یه مقدار واست خرید کردم.
مامانی ببخشید که کلی خسته شدی.
اینم عکس خریدای دختر نانازم :
یه دست لباس مارک چیکوسایز صفر + بلوز و شورت مارک کوشاسایز یک :

( سورنگ داروخوری + کرم سوختگی + لوسیون + پودر مارک چیکو ) + پیش بند + شیشه شیر + جاپودری :
تشک تعویض + 2 تا پارچه واسه تعویض + قاشق حرارتی + شونه :
2 تابلوی بالا واسه اتاق خودمون و 2 تابلوی پایین واسه اتاق آوینا خانوم :

تا پست بعدی بایییییییی
موضوع :
دوستای خوبم حال و احوال شما چطوره؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
من یه هفته پیش به بیماری آبله مرغون مبتلا شدم و اصلا نفهمیدم از کی گرفتم؟؟
اولش با تب شروع شد که رفتم پیش دکتر و گفت چیز خاصی نیست و یه قرص سرماخوردگی بزرگسالان داد و گفت تا مجبور نشدی نخور. همش پرتقال و لیمو شیرین و شلغم می خوردم. خلاصه 2 روز بعدش یکم بهتر شدم و با امید رفتیم خونه خواهرم اینا. همون که عکاسه و عکسای مربوطه به دوران بارداری رو گرفتیم.
خیلی زیاد. اینقدر عکسامون ناز شده.
زمانیکه داشتم لباسامو واسه عکس عوض می کردم چند تا دونه رو شیکمم دیدم و خواهرم گفت سریع فردا برو نشون دکی بده.
رفتیم خونه و صبح که پا شدم دیدم رو صورتم و بدنم پر از دونست.
نتونستم اداره برم. سریع رفتم دکتر و گفت که آبله مرغونه. وای اینقدر گریه کردم .
همش می ترسیدم نکنه خدای نکرده واسه آوینای نازم مشکلی پیش بیاد . امید هم کلی بهم روحیه میداد. عصرش رفتیم پیش دکتر خودم متخصص زنان. معاینم کرد و صدای قلب آوینا رو هم واسم گذاشت و فشارم و وزنم رو کنترل کرد و آخرشم گفت همه چیز نرماله و چون سه ماهه دومی خدا رو شکر هیچ مشکلی واسه نی نی پیش نمیاد.
وای انگار دنیا رو بهم دادن با این جمله.
خدا جون مرسییییییییییییییییییی. 
یه هفته هم واسم مرخصی استعلاجی نوشت که بعد از یه هفته خوب شدم و رفتم اداره. خیلی دوران بدی بود.
با این دونه هایی که روی بدنم بود روحیم خیلی ضعیف شده بود و همش تو خونه گریه می کردم.
امید و مامان و بابا کلی بهم دلداری می دادن و امید که رفت سر کار مامی جون کلی هوامو داشت. ![]()
مرسییییییی مامان گلم. 
خوب بریم سراغ دخمل نازم. من و آوینا امروز (22/10/89 ) 26 هفته رو تموم می کنیم و وارد 27 هفته میشیم.
دیروز با امید رفتم و یه سری آزمایشاتی رو که قبلا دکی گفته بود تو این هفته ها انجام بدم رو انجام دادم. آز دیابت بارداری و چند مورد دیگه که فردا جوابش آماده میشه. خدا کنه همه چیز نرمال باشه.
راستی دیشب شیر انبه درست کردم. انبه رو از تابستون فریز کرده بودم . میدونستم تو زمستون هوس می کنم. امید هم خیلی خوشش اومد. خیلی چسبیددددددددد. ![]()
چقدر این پستم طولانی شد. اینم عکسایی از خریدای جدید شکلات بابا :
ساعت دیواری + ست غذاخوری :

عروسک هزارپا + ست جغجغه :

کیسه خواب + ساک :

پد سینه + دستمال مرطوب + فین گیر + گوش پاک کن محافظ دار :

اسفنج حمام + کتاب حمام + زیرانداز :

تشک و بالش دم دستی + حوله حمام :

کتاب داستان و شعر + دی وی دی اهنگ های صوتی و تصویری کودکانه شاد :

موضوع :
سلاممممممممممم. دلم خیلی تنگ شده بود واستون. ![]()
آوینای ما امروز (16/11/89) 29 هفته و 3 روزشه. یعنی من و آوینا وارد هفته 30 شدیم . هوراااااااااااااااااااااا. ![]()
دختر ناز مامان دیروز کلی هنر نمایی کرد واسمون و همش وول می خورد. انگاری میپرید تو شیکمم.
الهی مادر فدای شیطونیات بشه. 
اما دخترم ما رو سر کار هم گذاشت . دوربینو آماده کردیم که از تکون خوردناش فیلم بگیریم ولی اصلا تکون نخورد.
اشکال نداره دخترم.
راستی آمپول رگام رو هم پنجشنبه زدم چون گروه خونیم O- هستش. یکم درد داشت.
دیگه اینکه دوشنبه هفته پیش رفتم پیش دکتر و باز صدای قلبش رو واسم گذاشت. وایییییییییییییییی کلی ذوقیدم. در ضمن واسم سونو نوشت برای 2 هفته دیگه. آخ جونننننننننننن 
خیلی خوشحالم چون دخترمو برای بار دوم میبینم. ایشالله که سالم سالم باشی عزیزم. 
اینم چند تا عکس جدید :
عروسک نی نی + لحاف و تشک برای گهواره کنار تخت خودم :

برچسب برای اتاقش + عروسک انگشتی (می خوام واسش نمایش بازی کنم) :
تونیک برای خودم + سرهمی (کادوی مامان نداجون دوست قدیمیم) :
عکسای داغ از خودم و امید مربوط به هفته قبل :

موضوع :
سلامممممممممممم.
ببخشید که دیر به دیر میام. آخه کارم تو اداره خیلی خیلی زیاد شده .
اصلا وقت نمی کنم آپ کنم.
از آوینا خانوم جیگر مامان و باباش بگم:
امروز (١٢/١٢/٨٩) شاپرک مامان دقیقا ٣٣ هفته و یک روزشه. یعنی وارد هفته ٣۴ شده. قلبونش برم من.
٢۶ بهمن با امید رفتیم سونو . خدا رو شکرررررررررر همه چیز نرمال بود و دخملی اوکی اوکی بود.
اینم تصویر جواب سونو و عکس نی نی ما :

8 اسفند رفتم پیش دکتر برای نشون دادن جواب سونو و چکاپ ماهیانه. بازم صدای قلب آوینا رو شنیدم و دوباره با موبایل صداشو ضبط کردم. بهترین آهنگ دنیاست واسم.
راستی خانم دکتر گفت وزرنت خیلی بالا رفته و شدی 69 کیلو و 700
در نتیجه مصرف قرص مولتی ویتامینو واسم قطع کرد.
دیگه اینکه این آوینای ما خیلی شیطون شده.
همش لگد میزنه
و موقعی که اهنگ میزاریم میرقصه.
الهی فدای رقصیدنت بشم عزیزم. گاهی اوقات خودشو یه گوشه جمع می کنه و شکمم خیلی سفت میشه. .
گاهی اوقات هم نسبت به اسمش عکس العمل نشون میده. آخه دخترم از 2 سال و نیم پیش اسمش مشخص بوده.
دیگه اینکه بابا امیدشو با وجود اینکه دیر به دیر میاد پیشمون خوب میشناسه و نسبت به اون عکس العمل نشون میده. دخترم هزار ماشالللللللللللله باهوشه.
به خودم رفته.
راستی بعضی از دوستان معنی اسم آوینا رو می خواستن :
یعنی زلال مثل آب
اینم یه سری خریدای جدید برای آوینای نازنازی :
تل سر ( واسه مبین پسر خواهر امید سک سک خریده بودیم . اینم داخل جعبه بود که نصیب دخمل ما شد) + عروسک حمام + آویز لباس + نوار دور اتاق :

پیش بند یک بار مصرف + شیشه شور :

پرده اتاق شکل نیک و نیکو (یادش بخیر) + ست کامل روتختی مارک کریستال :

تابلو اتاق + پمپرز :

متر تزئینی که خیلی دوسش دارم:
اینم یه شاخه گل از طرف امید به مناسبت روز ولن*تاین :
قربونت برم عزیز دلم 


موضوع :
آوینای ما ٣۵ هفته ای شده. هوراااااااااااااااااااااااااااا.![]()
دخترم حسابی بزرگ شده. از لگدای محکمش مشخصه. جاشم حسابی تنگ شده.
ممنونم خدا که منو لایق دونستی و مادر آفریدی .مادر بودن نعمت بزرگیه . 
بالاخره جمعه گذشته تا یه حدودی اتاق آوینا رو آماده کردیم. البته ما فعلا خونه مامانم اینا هستیم. چون خونمون حدودا ٢ ماه دیگه آماده میشه. اونجا که رفتیم یه اتاق خوشکل و ناناز واسه دخترم آماده می کنم. سرویس خوابشو که قبلا گفتم اسم مدلشم آویناست از محصولات آپادانا رو تحویل گرفتیم و بردیم خونه جدید گذاشتیم. سر فرصت افتتاحش می کنیم.
این عکس سرویسشه :
اینم دو تا عکس از اتاقی که فعلا برای آوینا آماده کردیم :


اینم چند تا عکس از خریدای جدیدش :
فرش اتاق (نمی خواستم همه چیزش صورتی باشه)
دم دری :
وان حمام :
موضوع :
امیدوارم سالی سرشار از خوبی ، موفقیت و شادی براتون باشه و همه مامانای منتظر صاحب نی نی بشن.
(الهی آمین)
لحظه تحویل سال رو ما خونه مامان اینا بودیم. تمام خواهرا ، برادرا ، عروسا ، دامادا و نوه ها اومده بودن و تا 5 صبح کلی شادی کردیم و خوش بودیم. 

اینم یه عکس از سفره 7 سین ما :
3 فروردین رو همراه با خانواده امید و چند تا از فامیلاشون رفتیم بالای کوه گنو. (با این شکم
)
یه مهمانسرا رو از قبل رزرو کرده بودن . شب خیلی خوبی بود . روز بعدشم رفتیم آبگرم خمیر که خیلی خوش گذشت و عصرشم برگشتیم. ![]()
2 تا عکس از من و امید بالای کوه :

خوب بریم سراغ آوینای مامان . دخترم امروز (10/1/90) 37 هفته رو به سلامتی تموم کرد و وارد 38 هفتگی شد.
دیگه چیزی نمونده که بیاد تو بغل مامان و باباش.
جدیدا به بابا امیدش بیشتر از من عکس العمل نشون میده. حسودیم میشه.
دخترم همچنان فعاله و لگد میزنه. الهی قربونش برم.
گهگاهی هم سکسکه میزنه که خیلی ناراحت میشم.
چون نمیتونم هیچ کاری واسش بکنم . یه چند روزیه که پاهام خیلی ورم می کنه. دکتر گفت چون ماه 9 هستی طبیعیه. الان آوینای ما این شکلیه :
اینا چند تا عکس از 9 ماهگی من که در تاریخ 8/1/90 گرفته شده.

خدا جون ازت می خوام که آوینای من به سلامتی به دنیا بیاد و سالم سالم سالم باشه.
موضوع :
آوینا : من و بابا امید بی نهایت دوست داریم و واسه به دنیا اومدنت داریم لحظه شماری می کنیم.
احتمالا این آخرین پستیه که در زمان بارداری می نویسم.
فردا نویت سونو دارم و عصرشم نوبت دکتر . فردا به امید خدا مشخص میشه نوع زایمانم. خودم بیشتر دوست دارم سزارین شم . حالا ببینم چی میشه.
خدایا ازت ممنونم از اینکه منو مادر کردی. تو این 9 ماه عجیب به عظمتت پی بردم. ازت می خوام دخترمون سالم سالم سالم باشه.
آوینای قشنگم از تو هم ممنونم از اینکه تو این 9 ماه اصلا مامانی رو اذیت نکردی. دلم واسه تکون خوردنات، لگد زدنات ، رقصیدنات و عکس العمل نشون دادنات خیلی خیلی تنگ میشه.
امید عزیزم از تو هم بی نهایت ممنونم. کلی هوامو داشتی تو این 9 ماه. وقتی آبله مرغون گرفتم کلی بهم روحیه میدادی و بهم رسیدگی میکردی. هر چی خواستم برام فراهم کردی. هر چی هوس کردم برام تهیه کردی. هر جا خواستم برم باهام اومدی. تمام سیسمونی فروشیهای بندر رو باهام اومدی و کلی از نظراتت استفاده کردم.
عزیزترینم بوسسسسسسسسسسسسسس 



موضوع :
همه بزنین دست و دست و دست آوینا به دنیا اومد
(شعر بالا رو خواهر زاده هام پردیس و یاسمین واسه آوینا می خوندن)
سلامممممممممم. دلم واسه همتون تنگیده بود . خیلی زیاد.
امروز ١۵ اردیبهشت ١٣٩٠ آوینا ٢٣ روزشه .
بعلهههههههههههه آوینای ما بالاخره روز 24 فروردین 90 در زایشگاه ام لیلای بندرعباس در ساعت 55/8 صبح با وزن 3640 و قد 51 توسط دکتر محسنیان به روش سزارین به دنیا اومد.
خدا جون بی نهایت سپاسگذارم ازت بابت دادن این هدیه زیبا به ما . خودت کمکمون کن تا به خوبی از این هدیه نگهداری کنیم و طوری تربیتش کنیم که در جامعه مفید واقع بشه.
ببخشید که این قدر دیر آپ کردم آخه اینترنتمون دیروز وصل شده . بعدشم آوینای نازنازی ما خیلی گریه می کنه و مدام شیر میخاد. اصلا به خیلی از کارام نمیرسم. همه کارام رو دوش مامانمه. الانم رو پام خوابیده و هر دقه بیدار میشه و می می میخاد. خلاصه بگم که مادر شدن خیلی سخته . دیگه برام عادی شده که شبا بیدار بمونم . ولی واقعا لذت بخشه. وقتی بهش شیر میدم و با چشای معصومش خیره میشه به چشام، تمام وجودم پر میشه از یه حس خوب . فقط می تونم بگم خدایا شکرت.
خاطرات زایمان رو تو یه پست جدا و سر فرصت مینویسم. فقط اینو بگم که خدا رو شکر از زایمانم خیلی راضی بودم.
اینم عکسای آوینا. دیگه وقت نمی کنم با فتو شاپ میکسشون کنم.
آوینای یک روزه :

من و آوینا در بیمارستان : 
آوینا ی ٣ روزه :

دست و پای کوشولوش :

این عکسا رو تاریخ دقیقش یادم نیست ولی مربوط به چند روز پیشه :
(مدل جنینی خوابیده) الهی مامان فدات شه
آوینا بغل بابا امیدش :


موضوع :
دخترم آوینا امروز (١۶/٠٣/٩٠) ۵۴ روزشه و این کارا رو انجام میده :
١- منو کاملا میشناسه.
٢- صداهای آوووو , آغغغغو از خودش در میاره .
٣- موقعی که خوابیده به راحتی سرشو جابجا می کنه و این ور و اون ور می بره.
۴- می خنده ولی بی صدا.
۵- اطرافیان رو میشناسه.
۶- برنامه های تلویزیون رو دوست داره و اگه گرسنش نباشه با دقت نگاه می کنه.
٧- آویز بالای تختش که شکل زنبوره خیلی دوست داره و از چرخشش و صداش ذوق می کنه و دست و پا میزنه .
٨- وقتی با عروسک براش نمایش در میارم خوب نگاه می کنه و خوشش میاد.
آوینای مامان : وقتی که داری شیر می خوری و با دستت محکم انگشتمو میگیری و فشار میدی و هر کاری می کنم ول نمی کنی دوست دارم بخورمتتتتتتت عزیز دلم.
راهنمایی پلیز : آوینا خیلی کم خوابه. شبا بد نیست اما روزا خیلی کم می خوابه . شیرم بد نیست اما زود به زود بیدار میشه و گریه می کنه و سینمو که تو دهنش میزارم آروم میشه. یه وقتایی هم بیدار میشه و می خواد یکی با اون بازی کنه.
90/03/07
90/03/08
90/03/01
موضوع :
24خرداد واکسن 2 ماهگیشو زدیم. خدا رو شکر زیاد اذیت نشد. فقط یه مقدار تب خفیف داشت که تا روز بعد برطرف شد.
وزن : 4180
قد : 57
دور سر : 38
جیگر مامان الان می تونه یکمی به پهلو غلط بزنه..یه وقتایی ذوق میکنه اونم صدادار. اهنگای بچگونه رو خیلی دوست داره. مخصوصا اهنگ " آهویی دارم خوشکله ... " . وقتی شیر می خوره با چشای نازش اینقدر به صورتم خیره میشه که دوست دارم بخورمش .
افراد غریبه رو از آشنا زود تشخیص میده. وقتی یه چیز جدید میبینه خیلی تعجب می کنه و اگه بغلم باشه سریع گردنشو صاف می کنه و تلاش میکنه که بهتر ببینه. الهی قربون دخمل باهوشم برم مننننننن.
خوابش خیلی سبکه و با هر صدایی زود بیدار میشه. شبا تا زمانیکه واسش لالایی می خونم بیداره و گوش میده. اصلا با لالایی خواب نمیره. نمیدونم چرا؟؟؟
با وجودیکه روزا کم خوابه اگه یه ساعت مدام بخوابه زود دلم واسش تنگ میشه.
اینم عکسای تولد 2 ماهگی دخمل ناز مامان و بابا :

با دستش زد به کیک . شانس آوردیم نخورد دستشو :
اینجا موهاش فشن شده. همش میره تو هوا. نمیدونم چرا ؟؟؟؟
دخترم سیاسی شده. داره شعار میده
موضوع :
وزن : 5260
قد : 5/60
دور سر : 5/39
7 تیر هم رفتیم گوشای کوشولوشو سوراخ کردیم. بمیرم واسش که چقدر گریه کرد. تا 1 ماه باید گوشواره بدلی تو گوشش باشه. بعد واسش یه گوشواره خوشکل و مامانی می خریم.
راستی آوینا اولین عروسی تو عمرشو هم دعوت شد. فکر می کردم خیلی اذیت میکنه و نمی خوابه. آخه خوابش خیلی سبکه و با یه صدا از خواب میپره. اما خدا رو شکر اصلا اذیت نکرد . تازه کلی هم خوابید.
جیگر مامان یه مقدار بزرگتر شده. قد و وزنشم خدا رو شکر بهتر شده و نیاز به شیر کمکی نیست. هنوز بی صدا می خنده. حرکاتش خیلی بیشتر شده و مدام دست و پاشو تکون میده و اگه ولش کینم تا 360 درجه می چرخه.
از خودش صداهای عجیب و غریب در میاره. برای خودش آواز می خونه . آغغغغغغغغغغغا می کنه. فکر کنم از الآن داره تمرین میکنه واسه چند ماه دیگه که می خواد صحبت کنه.
خلاصه روز به روز داره جیگر تر و دلرباتر میشه. من و باباشو بدجوری شیفته خودش کرده.
اگه یه لحظه نبینمش کلی دلم واسش تنگ میشه. موندم برم سر کار چی کار کنم؟؟؟ حالا اینا به کنار خونه ما نسبت به خونه مادرشوهر و مادر خودم خیلی دوره . نمی تونم آوینا رو اونجا بزارم. به نظرتون مهد کودک خوبه؟؟؟ بچه از نظر روحی آسیب نمی بینه؟؟ زود می تونه خو بگیره با مهد؟؟؟ تازه همش می ترسم داروی خواب آور بریزن تو غذاش.
تو رو خدا راهنمایی کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این عکسا مربوط به هفته پیشه :
موضوع :
سلامممممم. خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود. 3 هفته پیش اینترنتمون قطع شد و نیم ساعت پیش وصل شد.
دخمل گلمون حسابی بزرگ شده و کلی خوردنی شده. واسه خودش خانوم شده و از حالت نوزادی در اومده. 24 مرداد واکسن 4 ماهگیشو زدیم. خدا رو شکر بازم اذیت نشد.
وزن : 6 کیلو
قد : 5/63
دور سر : 5/40
27/04/90 : برای اولین بار با صدا خندید.اما از اون لحظه به بعد خیلی کم صدا دار می خنده.
05/05/90 : برای اولین بار کاملا غلت زد.
26/05/90 : برای اولین بار با کمک نشست.
آوینا جون ما با کمک می تونه بشینه. بابا امیدشو دیگه خوب میشناسه و تا امید رو میبینه کمرشو سبک می کنه تا بغلش کنه. وقتی شیر می خوره همش دستش تو صورت منه. چشام ، دماغم ، دهنم . دقتش نسبت به محیط اطراف زیادتر شده و با تعجب یه چیز جدید رو نگاه می کنه. وقتی منو میبینه سریع بهم می خنده حتی نصف شب. همش دوست داره یکی باهاش بازی کنه و واسش شعر بخونه . دستای کوشولوشو تکون میده و هی نگاش می کنه. از سبیلای 2 تا بابابزرگاشم می ترسه.
عکسایی از تولد 4 ماهگی عسل مامان :
مراحل غلتیدن آوینا :
نشستن آوینا :
خوابیدن آوینا :
موضوع :
دختر خوشگل مامان و بابا پنج ماهه شدنت رو از صمیم قلب بهت تبریک می گیم. ایشالله جشن تولد 120 سالگیت عزیز دلم .
من و بابا امید یه عالمه دوست داریم و با کوچکترین پیشرفتت کلی ذوق زده میشیم و خدا رو شکر می کنیم.
بابا امید چون محل کارش اینجا نیست خیلی خیلی زود دلش واسه عسلش تنگ میشه. البته دلش واسه منم تنگ میشه هااااا. 
راستی عزیز دلم شما پریروز برای اولین بار سرما خوردی البته خیلی جزئی بود . فقط در حد سرفه و کمی گرفتگی بینی. با عزیز (مامان من) دیروز بردیمت پیش خانوم دکتر و یه مقدار دارو بهت داد . گفت چون داری شیر مامی رو می خوری و دختر قوی هستی چیزی نیست و زود زود خوب میشی. منم داروهاتو سر وقت بهت میدم. آخه طاقت شنیدن سرفه های کوچولوت رو ندارم.
بابا امیدت هم همش زنگ میزنه و حالتو میپرسه. اخه نگران دختر کوشولوشه دیگه.
دیگه اینکه اولا فقط از سمت چپ می تونستی غلت بزنی اما الان از سمت راستم می تونی. وقتی هم غلت میزنی سریع به سمت صدا می چرخی.
شیطونیات هم یه کوچولو بیشتر شده.
دیگه دیگه اینکه وقتی یه وسیله ای رو میزاریم جلوت خیلی تلاش می کنی که بهش برسی. چون هنوز سینه خیز نمیری تمام راهها رو امتحان می کنی. چند بار غلت میزنی و میچرخی تا به هدفت برسی. یه کوچولو هم دنده عقب میری.
یه اسباب بازی هم خیلی زود واست تکراری میشه . بیشتر وسایل پیچیده و صدادار رو دوست داری. فکر کنم این خصلت تمام نی نی هاست. بیشتر عاشق صفحه کلید کامپیوتر و کنترل تی وی و موبایل هستی ( اما موبایل تا 2 سالگی ممنوع
)
جدیدا وقتی باهات بازی می کنم و می خوام بخندومنت سریع تشخیص میدی و همش می خوای تکرار کنم که هی بخندی. منم همش قربون صدقت میرم جیگرم.











موضوع :
دیگه اینکه چون آوی 24 مهر دوباره یه کوچولو سرما خورده بود و دارو مصرف می کرد واکسنشو یک هفته بعد زدیم. خدا رو شکر اصلا اذیت نشد. آخه دخترم خیلی قویه.
و خبر مهم تر اینکه من رفتم سر کار و متاسفانه 6 ماه مرخصیم به پایان رسید. آوینا رو صبحا میزارم پیش مامان جونش ( مامان باباییش) و ایشونم خیلی خوب ازش مراقبت می کنه. دیگه خیالم راحته . اما روزای اول خیلی واسم سخت بود . تحمل دوریشو نداشتم. آخه تو این 6 ماه رویهم رفته همش 3 ساعت ازم دور بوده.
آوینا جونم : ببخش از اینکه میرم سر کار و روزی 6 ساعت منو نمیبینی. اما عصرا که پیشتم سعی می کنم تا جایی که در توانم هست جبران کنم. باهات بازی می کنم. دالی دالی می کنیم. بغلت می کنم. بوست می کنم. تاب تاب عباسی بازی می کنیم . کلی بازی های هوشی مناسب سنت واست خریدم. (حلقه هوش - مکعبای رنگی - مکعبای شکل دار - کتاب پارچه ای) شما هم که خیلی مشتاق با همشون بازی می کنی. وقتیم که قلقلکت میدم کلی می خندی. اونوقته که دوست دارم درسته قورتت بدم عزیزکم .
دیگه دیگه اینکه اوایل مهر اسباب کشی کردیم به خونه جدیدمون. عکسای آتاق آوی رو تو پست بعد میزارم.
4 مهر 90 : اولین بار پاهاشو برد سمت دهنش. (وای که چقدر منتظر این صحنه بودم)
22 مهر 90 : شروع اولین غذای کمکی (فرنی که با شیر خودم درستش کردم)
وزن : 7430
قد : 9/68
دور سر : 5/42
راستی خاله جونت (مامان پردیس) همون که عکاسه قول داده هرماه 2 تا عکس خوشکل و باکیفیت واست درست کنه .














موضوع :

تو این مدت لذت مادر شدن و با تو بودن رو با همه وجود حس کردم. (خدا جونم بی نهایت ازت ممنونم و ازت می خوام تمام خانومای منتظر رو مادر کنی)
از امید عزیزم هم ممنونم . نهایت همکاری رو با ما داره. یه وقتایی آوی رو نگهمیداره. بهش غذا میده. باهاش بازی می کنه. رو هم رفته کلی هوامونو داره. عزیزترینم بوسسسسسسسسسسس

راستی دیشب بندر بارون بارید و دل ما شاد شد. آوی برای اولین بار تو عمرش بارون میدید. با تعجب نگاه می کرد.
دیگه اینکه نفس مامی جدیدا خیلی شیطون بلا شده. هر جا میرم سریع اسباب بازیاشو میزاره کنار و خودشو میرسونه پیش من. وقتی هم به شوخی باهاش صحبت می کنم زود متوجه میشه و می خنده . بهش میگم آوینا دست دست , می خواد که من دستمو بیارم جلوش و رو دست من دست دست کنه. نانای نای که می کنم خوشحال میشه و تکون تکون می خوره. موقعی که بهش آب میدم سعی می کنه آبا رو از دهنش بفرسته بیرون تا منو بخندونه. 
مکعبای رنگی رو دو تا دو تا بهم می کوبه و از تولید صداش لذت میبره.
حلقه های حلقه هوش رو فقط درشون میاره و تو دهنش می کنه.
90/7/27 : برای اولین بار گفت " بابا " . از اون موقع چپ میره و راست میاد همش میگه بابا بابا 
90/08/16 : برای اولین بار تونست چهار پا بره.
وزن : 7840
قد : 70
دور سر : 43









موضوع :
سلاممممممممم عزیزم دل مامان و بابا.
اولین شب یلداتو بهت تبریک میگم گلم. البته یه جورایی میشه دومین شب یلدا چون شما پارسالم وجود داشتی و تو دلم بودی مامانی.
البته قبلش تصمیم داشتم کلی تدارک ببینم و میز بچینم واسه این شب عزیز. ولی چون بابا امید سر کار بودن فقط یه لباس هندونه تنت کردم . راستی بین خودمون بمونه عکس هندونه ها رو هم از اینترنت کش رفتم.
ایشالله سال دیگه کلی تدارک میبینم و یه جشن کوشولوی سه نفری میگیریم.
اینم عکسای خوشکلت مامانی :







این از شیطنتای خانومی :

بعدشم گریههههههههههههه :


موضوع :
این اولین پستی هست که واست می نویسم. می خوام یه خاطره بنویسم از زمانی که از وجود نازنینتباخبر شدیم.
از چهارشنبه ٢٠/۵/٨٩ به شک افتادم که شاید وجود داشته باشی(دقیقا چهارمین سالگرد عقدمون) واسه همین دیگه روزه نگرفتم و صبر کردم تا جمعه.
جمعه صبح ساعت ٨ یه بی بی چکمعمولی گذاشتم و بعد از ۴ دقیقه یه خط پررنگ و یه خط خیلی کم رنگ نمایان شد.
سریع رفتم پیش مامانم و حسابی ذوق زده شده بودم و هر دومون چشامون پر از اشک شد.
دوباره یه بی بی چک خارجی گذاشتم و سریع ٢ خط پررنگ نمایان شد.
بابا امید اون موقع سر کار بود و سریع یه اس ام اس از طرف نی نی بهش دادم :
" سلام بابا امید
من با دو تا خط خودمو به مامانی نشون دادم
از طرف نی نی "
خلاصه بابا امید هم که اصلا باور نمیکرد چند بار ازم خواست دوباره واسش اس ام اس بفرستم و کلی ذوق زده شد.
شنبه صبح هم بابا امید برای چند روزمرخصی گرفت تا بیشتر پیشم بمونه.
عصرش هم رفتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و با کلی شیرینی پیش به سوی مادربزرگا.
عزیزم از خدا می خوام که سالم سالم باشی و خوب رشد کنی و تپلی بشی و بعد از ٩ ماه بیای تو بغلم.
دکتر ١٣ شهریور واسم آزمایش و سونو نوشته. امیدوارم که هیچ مشکلی نداشته باشی عزیز دل مامان.
بازم خدا رو شکر می کنم از اینکه این هدیه با ارزش رو در وجود من قرار داد.
موضوع :
دلم واسه همتون تنگ شده بود. این چند وقت که نبودم امتحانام شروع شده بود
و دیروز هم خدا رو شکر تموم شد.
امتحانات رو خیلی خیلی خوب دادم. خدا کنه نمره هایخوبی بیارم که معدلمو بالا ببره.
راستی نی نی گولو هم حالش خوبه. لوبیای مامان الان 8 هفته و 5 روزشه. الهی قربونش برم.
آزمایشات روتین بارداری رو هم انجام دادم که دکتر گفت خدا رو شکر همه چیز خوبه. فقط یه مقدار کمبود آهن داری که از ماه 3 باید بخوری. الان نه.
دیشب پایین کمرم خیلی درد می کرد. خیلی ترسیده بودم. امیدکلی دلداریم داد. همش گریه می کردم.
نگران بودم که نکنه واسه نی نی اتفاقی افتاده باشه. فکر نمیکردم این قدر زود بهش وابسته بشم. 
خلاصه امروز صبح رفتم پیش دکتر و گفت کاملا طبیعیه و چون جنین داره رشد می کنه این دردا یه وقتایی سراغت میاد.
راستی دکی همش بهم میگه سونو واست زوده. بزار نی نی بزرگتر شه. من دوست دارم ببینم نی نی رو و هر روز نگاه عکسش کنم.
موضوع :
هورااااااااااااااااا این هفته وارد ماه چهارم بارداری شدم و 3 ماهه اول بارداری تموم شد.





تا الان که خدا رو شکر همه چیز خوب بود.
نی نی خوبم مرسی از اینکه تو این مدت مامان رو اذیت نکردییییییی. 

از این به بعد هم همین طور باش. حسابی بخور تا سالم و تپلیبشی و بعد از 9 ماه بیای تو بغل مامی و بابی.![]()
پنج شنبه رفتم پیش دکی . بهم گفت چقدر شکمت بزرگ شده. خودم فکر می کردم که 2 قلو دارم. 
رفتم رو تخت دراز کشیدم و معاینم کرد و گفت خانوم چقدر شکم بزرگ کردی . اینها همش نفخو چربیه.
نی نی هنوز همون پایینه.
علی رغم شکم بزرگ وزنم چند گرمی افت داشت که گفت زیاد مهم نیست.
راستی بالاخره طلسم شکسته شد و دکی 16 آبان واسم سونو نوشت و صدای قلب جنین. ![]()
مامان جون خوب خودتو نشون بده تا ما بفهمیم که دخملی یا پسملی
![]()
دوست دارم برم واست خرید کنمممممممم.
قراره با بابا امید بریم و اگه دکتر اجازه داد عکس و فیلم بگیریم. آخه خیلی خیلی برام مهمه از این صحنه ها فیلم و عکسداشته باشم.
![]()
خبر بعدی اینکه فرشته خواهر زادم چند روز پیش نامزدی کرد و ایشالله تا آخر مهر ماه مراسم عقدشون برگزار میشه. ![]()
13 آبان هم عروسی خواهر امید می باشد و بنده لباس نخردیم هنوز. 
اگه خدا بخواد با امید می خوایم بریم قشم البته با ماشین و از اونجا لباسای جیگولی خوشکل بخرم و یه مقدار وسیله واسه خونه جدید. 
(نخندین با ماشین هم میشه بری قشم) 
موضوع :
سلاممممممممم. ![]()
نی نی نانازمون الان 13 هفته و 6 روزشه. بچم ماشاللهبزرگ شده. 
وایییییی وقتی با بابا امید در موردش حرف میزنیم کلی دلمون واسش ضعف میره. 
کلی با امید داریم برنامه ریزی می کنیم واسه روزی که به امید خدا می خواد به دنیا بیاد. 
خداجون کمکمون کن که زود زود خونه خوشکلمونو بخریم و اتاق زیبایی رو واسش آماده کنیم.
![]()
راستی امید کلی مرخصی گرفته و 25 روز پیشم می مونه . هورااااااااااااااااااااااااا![]()
تازه قرار بود امید یکشنبه صبح از سر کار بیاد اما کلی منو غافلگیر کرد و یک روز زودتر اومد.
مرسییییییییییییییییییییییییییییی اجیجم![]()
موضوع :
سلام .
اول بگم که عروسی خواهر امید به خوبی و خوشی تموم شد و رفتن خونه بخت.![]()
دیروز هم رفتن ماه عسل مشهد مقدس.
به من و امید و نی نی هم کلی خوش گذشت. یه مقدار هم دور از چشم مامانم رقصیدم.
همش میگفت نرقصیااااا. واست خوب نیست.
![]()
خبر بعدی اینکه :
دیروز نوبت سونو داشتم. با امید رفتیم . اما خانوم دکتر نذاشت امید بیاد داخل.
خلاصه رو تخت دراز کشیدم . مونیتور رو به زحمت میدیدم. هیچی متوجه نمیشدم. همش میگفتم نکنه اصلا خدای نکرده نی نی نباشه. خانوم دکتر هم با جدیت داشت مونیتور رو نگاه می کرد که یهو برگشت بهم گفت که دختره
وای اینقدر شوکه و ذوق زده شدم. گفتم با منی . مطمئنین که دختره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و خانوم دکتر هم گفتش آره پس با کیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتش خداروشکر همه چیز نرماله و نی نی کاملا سالمه.![]()
خدا جون شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
سریع رفتم پیش امید و بهش گفتم یه دخمل ناز و سالم داریمممممممممم.
امید هم کلی ذوق کرد و خوشحال شد.![]()
بعد منتظر موندیم تا پرینت عکسو نتیجه کتبی سونو آماده شه.
وای وقتی عکس رو دیدیم اینقدر ذوق کردیم و کلی در موردوسایلای دخترونه و صورتی حرف زدیم. دامن کوتاه. گیر سر. جورابای تورتوری . سرویس خواب صورتی و ........
بعدش رفتیم قنادی پاک و 2 بسته شیرینی خریدیم واسه مامان امید و مامی خودم.
کلی بهم زنگ زدن و اس ام اس دادن که چی شد. ولی جواب هیچ کدومشونو ندادیم تا سورپرایز شن.
اول رفتیم خونه بابای امید و کلی سر کارشون گذاشتیم و آخرش گفتیم که دخمل داریم.
امروز صبح رفتم پیش خانوم دکتر تا جواب سونو رو بهش نشون بدم. جواب رو نگاه کرد و وزنم و فشارمرو چک کرد که خدا رو شکر نرمال بود. بعدشم صدای قلب نی نی رو واسم گذاشت. برای اولین بار صدای قلب نی نی رو شنیدم . وای بهترین لحظه زندگیم بود. اینقدر تند تند میزد. کلی اشک تو چشام جمع شده بود. الهی مامان فدای اون قلب کوشولوت بشه.
همونجا واسه تمام مادرای منتظر دعا خوندم.
اینم اولین عکس از نی نی دخملی ما که اسمش به احتمال زیاد اینه:
آوینا
( یعنی زلال مثل آب )
موضوع :
سلامممممممممممم. ما اومدیمممممممممم.
من و امید وآوینا خدا رو شکر هر 3 حالمون خوبه. آوینا کوشولوی ما هم ماشالله داره روز به روز بزرگتر میشه. دخترم امروز هفته ١٩ رو تموم کرد و وارد هفته ٢٠ شد. امیدوارم همیشه و در تمام زندگیت بیست بیست باشی مامانی. راستی یه تکونای مبهمی هم میخوره عزیزم . الهی مادر قلبونش برهههههه. بابا امید هم چون دیر به دیر از سر کار میاد. کلی دلش واسه دخملش تنگ میشه.
![]()
چند روز پیش با امید رفتیم بازار و اکثر مغازه هایسیسمونی بندر روکشفیدیم. اصلا گیج شده بودیم که چی بخریم. از کجا شروع کنیم. چون دیر وقت بود فقط یه دست لباس واسه عروسک مامان خریدیم. سایز صفر . واسه زمان تولدش. ایشالله سر فرصت میریم و تمام خریداشو انجام میدیم و عکسشو واستون میزارم.
اینم عکس از اولین ستلباس دختر ناز مامان و بابا :

راستی دیشب با 4 تا از بچه های نی نی سایتی بندرعباسی قرار گذاشتیم کافی شاپ هتل ه*م*ا . من آخر از همه با 45 دقیقه تاخیرساعت15/5رسیدم.کلی خندیدیم و خوش گذروندیم. من اولین بار بود که بچه ها رو میدیدم. خانومای بسیار شاد و با روحیه ای بودند.(مامان هنگامه و پسرش پرهام- افسون - عسلک - آرزو و پسر کوچولوش متین)
امید هم خونه نرفت و تو محوطه هتل چرخید و خودشو سرگرمکردتا بنده قرارم تموم شه . تا 30/6 اونجا بودیم و بعد خداحافظی کردیم و رفتیم.
بعدش با امید رفتیم مبلمان من*صور جهت دیدن سرویس خوای نی نی. خانومی که داشت در مورد قیمت و نوع محصولات راهنمایی مون میکرد گفتش که یه سرویس هم داریم اسم مدلش آویناست. وایییییی منم با یه ذوق و هیجانی گفتم سرویس آوینااااااا.
اینم عکس از مدل آوینا :

اینم عکس از پردیس خانوم خاله که میکی موس شده بود واسه تولد دختر عموش:
( اولین عکسرو مامیش درست کرده و دومی رو من )

موضوع :
جات خوبه؟
ببخش که گاهی اوقات بد می خوابم و شما اذیت میشی. 
دیشب تو خوابم بودی. خواب دیدم به دنیا اومدی . وایییییییییییی چقدر لذت بخش بود اون لحظه.
خیلی هم خوشکل و نانازززززززز بودی. چشات شبیه ژاپنی ها بود.
همه می گفتن شبیه یانگومه . 


دخمل گلم چند وقت پیش با بابا امید رفتیم و یه مقدار واست خرید کردیم.
واییی که چقدر من عاشق خرید کردن واسه دخملم هستم.
خیلی لذت بخشه.![]()
اینم عکس خریدایی که واست کردیم. البته قابل شما خانوم خوشکل رو نداره هااااااااااااااا.![]()
عروسک دلقک و دما سنج :

سرهمی نازنجی و پیرهن صورتی رو قبلنا که شما هنوز نبودی واست خریده بودم + لباس هندونه سایز 3 :

تب سنج - عطر - ست ناخن گیر - زانوبند :

کفش کوشولو ( خیلی دوسش دارم)- جوراب :

ست لباس 20 تیکه سایز 1 :

موضوع :
شاپرک مامان چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شکلات بابا چطوره؟؟؟؟؟؟؟
دختر خوشکلم الان شما در هفته 22 هستی با این مشخصات :
اکنون کودک درون رحم شما مثل یک نوزاد ولی کمی کوچکتر است. او 27.7 سانتی متر طول و حدود 450 گرم وزن دارد. پوست او تا زمانی که به اندازه کافی وزن اضافه کند چروکیده به نظر می آید؛ و موهای نرمی بنام لانوگو که سر و بدن او را پوشانده ، قابل دیدن است. لبهای او مشخص تر شده و دندانهای او به شکل ریشه هایی در درون لثه اش ظاهر شده اند. هرچند چشمهایش رشد کرده اند اما عنبیه (بخش رنگی چشم) هنوز رنگدانه ندارد و رنگی نشده است. ابروها و پلکهای چشمان او در محل خود قرار گرفته اند و لوزالمعده او (که برای تولید هورمونها بخصوص انسولین ضروری می باشد) به سرعت در حال رشد است.
راستی جدیدا خیلی شیطون شدیا. حسابی وول می خوری. من عاشق تکون خوردناتم عزیز دلم. وقتی تکون می خوری لذت بخش ترین لحظه های عمرمه. خدا جون مرسی از اینکه یه آوینای خوشکل و مامانی به ما دادی.
اینم خریدای جدید واسه نی نی نازنازی ما :
سرهمی صورتی (خاله زهره دختر خاله بابا امید از تهران واست سوغاتی آورده. دستش درد نکنه)+ پیرهن صورتی

پیش بند پلاستیکی+سارافون گلبهی + لباس تو خونه ای میوه ای :

سرهمی توپ توپی + سر همی صورتی :

سرهمی قرمز سایز 1 + جوراب + گیر سر :

شونه دم دستی واسه تو کیفت + یه دست لباس سایز صفر :

موضوع :
شنبه صبح با امید رفتیم پیش دکتر واسه چکاپ بارداری. دکی گفت شدی 65 کیلو و بیشتر از حد معمول اضاف کردی.
وایییییی منی که وقتی عقد کردم 45 کیلو بودم حالا شدم 65 کیلیوووووووووو.
به دکتر گفتم اشتهام خیلی زیاد شده. یه پرس غذا واسم کمه. دکی هم گفت سعی کن بیشتر سالاد و سبزی و میوه بخوری تا معدت پر شه و مصرف برنج و نون و آبمیوه های بیرون رو کم کن. منم گفتم چشمممممممممممممممم.
آخر از همه بهش گفتم میشه صدای قلب آوینا رو واسم بزاری که امید بشنوه. بعد امید اومد تو اتاق و دکی صداشو گذاشت. وایییییییی من و امید کلی ذوق زده شدیم در حد المپیک .
امید هم با موبایل صداشو ضبط کرد. هر روز گوش میدیم صداشو.واییییییییییی خیلی بامزست. خیلی تند تند میزنه. مثل صدای حرکت قطاره. 
راستی دخترم خیلی شیطون شده . دیگه از روی لباس یا مانتو هم میشه حرکاتشو متوجه شد. شیطون مامان الهی قربونت برم.
امروز (٢٩/٩/٨٩) آوینای مامان 22 هفته و 4 روزشه.
موضوع :
شاپرک مامان امروز (7/10/89) 23 هفته و 6 روزشه.
دخترم حسابی بزرگ شده. الان حدودا 30 سانتی متره. هزار ماشالله .
دختر نازمخیلی بامزه تکون می خوری. الهی مامان فدای اون تکون خوردنات بشه .
در ضمن وقتی آهنگای موتزارت رو واست می زارم کلی عکس العمل نشون میدی.
شما هم مثل دایی حسین و بابا امید به موسیقی گرایش داریا.
امیدوارم یه روزی یه موسیقی دان حرفه ای بشی. البته اگه دوست داری. 
امروز بابا امید از سر کار میاد. واییییییییییییی کلی دلم واسه باباییت تنگیده. ![]()
یه چند روزیه که کنار خونه عزیز اینا ( مامان من) نمایشگاه کتاب باز شده. بابا امید که عاشق کتابه.
خدا کنه اون کتابایی رو که خیلی دنبالشونه رو اونجا پیدا کنه. اگه امشب وقت شد 3 نفری ( من و شما و بابا امید) میریم و کلی کتاب داستانای خوشکل واست می خریم.
دختر قشنگم یکشنبه عصر که کلاسم تموم شد رفتم بازار. البته من و شما با هم رفتیم.
با همدیگه اکثر مغازه های سیسمونی رو یه سرکی کشیدیم
و یه مقدار واست خرید کردم.
مامانی ببخشید که کلی خسته شدی.
اینم عکس خریدای دختر نانازم :
یه دست لباس مارکچیکوسایز صفر+ بلوز و شورت مارک کوشاسایز یک:

( سورنگ داروخوری + کرم سوختگی + لوسیون + پودر مارک چیکو ) + پیش بند + شیشه شیر + جاپودری :
تشک تعویض + 2 تا پارچه واسه تعویض + قاشق حرارتی + شونه :

2 تابلوی بالا واسه اتاق خودمون و 2 تابلوی پایین واسه اتاق آوینا خانوم :

تا پست بعدی بایییییییی
موضوع :
دوستای خوبم حال و احوال شما چطوره؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
من یه هفته پیش به بیماری آبله مرغون مبتلا شدم و اصلا نفهمیدم از کی گرفتم؟؟
اولش با تب شروع شد که رفتم پیش دکتر و گفت چیز خاصی نیست و یه قرص سرماخوردگی بزرگسالان داد و گفت تا مجبور نشدی نخور. همش پرتقال و لیمو شیرین و شلغم می خوردم. خلاصه 2 روز بعدش یکم بهتر شدم و با امید رفتیم خونه خواهرم اینا. همون که عکاسه و عکسای مربوطه به دوران بارداری روگرفتیم.
خیلی زیاد. اینقدر عکسامون ناز شده.
زمانیکه داشتم لباسامو واسه عکس عوض می کردم چند تا دونه رو شیکمم دیدم و خواهرم گفت سریع فردا برو نشون دکی بده.
رفتیم خونه و صبح که پا شدم دیدم رو صورتم و بدنم پر از دونست.
نتونستم اداره برم. سریع رفتم دکتر و گفت که آبله مرغونه. وای اینقدر گریه کردم.
همش می ترسیدم نکنه خدای نکرده واسه آوینای نازم مشکلی پیش بیاد . امید هم کلیبهم روحیه میداد. عصرش رفتیم پیش دکتر خودم متخصص زنان. معاینم کرد و صدای قلب آوینا رو هم واسم گذاشت و فشارم و وزنم رو کنترل کرد و آخرشم گفت همه چیز نرماله و چون سه ماهه دومی خدا رو شکر هیچ مشکلی واسه نی نی پیش نمیاد.
وای انگار دنیا رو بهم دادن با این جمله.
خدا جون مرسییییییییییییییییییی. 
یه هفته هم واسم مرخصی استعلاجی نوشت که بعد از یه هفته خوب شدم و رفتم اداره. خیلی دوران بدی بود.
با این دونه هایی که روی بدنم بود روحیم خیلی ضعیف شده بود و همش تو خونه گریه می کردم.
امید و مامان و بابا کلی بهم دلداری می دادن و امید که رفت سر کار مامی جون کلی هوامو داشت. ![]()
مرسییییییی مامان گلم. 
خوب بریم سراغ دخمل نازم. من و آوینا امروز (22/10/89 )26 هفته رو تموم می کنیم و وارد 27 هفته میشیم.
دیروز با امید رفتم و یه سری آزمایشاتی رو که قبلا دکی گفته بود تو این هفته ها انجام بدم رو انجام دادم. آز دیابت بارداری و چند مورد دیگه که فردا جوابش آماده میشه. خدا کنه همه چیز نرمال باشه.
راستی دیشب شیر انبه درست کردم. انبه رو از تابستون فریز کرده بودم . میدونستم تو زمستون هوس می کنم. امید هم خیلی خوشش اومد. خیلی چسبیددددددددد. ![]()
چقدر این پستم طولانی شد. اینم عکسایی از خریدای جدید شکلات بابا :
ساعت دیواری + ست غذاخوری :

عروسک هزارپا + ست جغجغه :

کیسه خواب + ساک :

پد سینه + دستمال مرطوب + فین گیر + گوش پاک کن محافظ دار:

اسفنج حمام + کتاب حمام + زیرانداز :

تشک و بالش دم دستی + حوله حمام :

کتاب داستان و شعر +دی وی دی اهنگ های صوتی و تصویری کودکانه شاد:

موضوع :
سلاممممممممممم. دلم خیلی تنگ شده بود واستون. ![]()
آوینای ما امروز (16/11/89) 29 هفته و 3 روزشه. یعنی من و آوینا وارد هفته 30 شدیم . هوراااااااااااااااااااااا. ![]()
دختر ناز مامان دیروز کلی هنر نمایی کرد واسمون و همش وول می خورد. انگاری میپرید تو شیکمم.
الهی مادر فدای شیطونیات بشه. 
اما دخترم ما رو سر کار هم گذاشت . دوربینو آماده کردیم که از تکون خوردناش فیلم بگیریمولی اصلا تکون نخورد.
اشکال نداره دخترم.
راستی آمپول رگام رو هم پنجشنبهزدم چون گروه خونیم O- هستش. یکم درد داشت.
دیگه اینکه دوشنبه هفته پیش رفتم پیش دکتر و باز صدای قلبش رو واسم گذاشت. وایییییییییییییییی کلی ذوقیدم. در ضمن واسم سونو نوشت برای 2 هفته دیگه. آخ جونننننننننننن 
خیلی خوشحالم چون دخترمو برای بار دوم میبینم. ایشالله که سالم سالم باشی عزیزم. 
اینم چند تا عکس جدید :
عروسک نی نی + لحاف و تشک برای گهواره کنار تخت خودم :

برچسب برای اتاقش + عروسک انگشتی (می خوام واسش نمایش بازی کنم) :

تونیک برای خودم + سرهمی (کادوی مامان نداجون دوست قدیمیم) :

عکسای داغ از خودم و امیدمربوط به هفته قبل :

موضوع :
سلامممممممممممم.
ببخشید که دیر به دیر میام. آخه کارم تو اداره خیلی خیلی زیاد شده .
اصلا وقت نمی کنم آپ کنم.
از آوینا خانوم جیگر مامان و باباش بگم:
امروز (١٢/١٢/٨٩) شاپرک مامان دقیقا ٣٣ هفته و یک روزشه.یعنی وارد هفته ٣۴ شده. قلبونش برم من.
٢۶ بهمن با امید رفتیم سونو . خدا رو شکرررررررررر همه چیز نرمال بود و دخملی اوکی اوکی بود.
اینم تصویر جواب سونو و عکس نی نی ما :

8 اسفند رفتم پیش دکتر برای نشون دادن جواب سونو و چکاپ ماهیانه. بازم صدای قلب آوینا رو شنیدم و دوباره با موبایل صداشو ضبط کردم. بهترین آهنگ دنیاست واسم.
راستی خانم دکتر گفت وزرنت خیلی بالا رفته و شدی 69 کیلو و 700
در نتیجهمصرف قرص مولتی ویتامینو واسم قطع کرد.
دیگه اینکه این آوینای ما خیلی شیطون شده.
همش لگد میزنه
و موقعی که اهنگ میزاریم میرقصه.
الهی فدای رقصیدنت بشم عزیزم. گاهی اوقات خودشو یه گوشه جمع می کنه و شکمم خیلی سفت میشه. .
گاهی اوقات همنسبت به اسمش عکس العمل نشون میده. آخه دخترم از 2 سال و نیم پیش اسمش مشخص بوده.
دیگه اینکه بابا امیدشو با وجود اینکه دیر به دیر میاد پیشمون خوب میشناسه و نسبت به اون عکس العمل نشون میده. دخترم هزارماشالللللللللللله باهوشه.
به خودم رفته.
راستی بعضی از دوستان معنی اسم آوینا رو می خواستن :
یعنی زلال مثل آب
اینم یه سری خریدای جدید برای آوینای نازنازی :
تل سر ( واسه مبین پسر خواهر امید سک سک خریده بودیم . اینم داخل جعبه بود که نصیب دخمل ما شد) + عروسک حمام + آویز لباس + نوار دور اتاق :

پیش بند یک بار مصرف + شیشه شور :

پرده اتاق شکلنیک و نیکو (یادش بخیر)+ ست کامل روتختی مارک کریستال :

تابلو اتاق + پمپرز :

متر تزئینی که خیلی دوسش دارم:
اینم یه شاخه گل از طرف امید به مناسبت روز ولن*تاین :
قربونت برم عزیز دلم 


موضوع :
آوینای ما ٣۵ هفته ای شده. هوراااااااااااااااااااااااااااا.![]()
دخترم حسابی بزرگ شده. از لگدای محکمش مشخصه. جاشم حسابی تنگ شده.
ممنونم خدا که منو لایق دونستی و مادر آفریدی .مادر بودن نعمت بزرگیه . 
بالاخره جمعه گذشته تا یه حدودی اتاق آوینا رو آماده کردیم. البته ما فعلا خونه مامانم اینا هستیم. چون خونمون حدودا ٢ ماه دیگه آماده میشه. اونجا که رفتیم یه اتاق خوشکل و ناناز واسه دخترم آماده می کنم. سرویس خوابشو که قبلا گفتم اسم مدلشم آویناست از محصولات آپادانا رو تحویل گرفتیم و بردیم خونه جدید گذاشتیم. سر فرصت افتتاحش می کنیم.
این عکس سرویسشه :
اینمدو تا عکس از اتاقی که فعلا برای آوینا آماده کردیم :


اینم چند تا عکس از خریدای جدیدش :
فرش اتاق (نمی خواستم همه چیزش صورتی باشه)
دم دری :
وان حمام :
موضوع :
امیدوارم سالی سرشار از خوبی ، موفقیت و شادی براتون باشه و همه مامانای منتظر صاحب نی نی بشن.
(الهی آمین)
لحظه تحویل سال رو ما خونه مامان اینا بودیم. تمام خواهرا ،برادرا ، عروسا، دامادا و نوه ها اومده بودن و تا 5 صبح کلی شادی کردیم و خوش بودیم. 

اینم یه عکس از سفره 7 سین ما :
3 فروردین روهمراهبا خانواده امید و چند تا از فامیلاشونرفتیمبالای کوه گنو. (با این شکم
)
یه مهمانسرا رو از قبل رزرو کرده بودن .شب خیلی خوبی بود . روز بعدشم رفتیم آبگرم خمیر که خیلی خوش گذشت و عصرشم برگشتیم. ![]()
2تا عکس از من و امید بالای کوه :

خوب بریم سراغ آوینای مامان . دخترم امروز (10/1/90) 37 هفته رو به سلامتی تموم کرد و وارد 38 هفتگی شد.
دیگه چیزی نمونده که بیاد تو بغل مامان و باباش.
جدیدا به بابا امیدش بیشتر از من عکس العمل نشون میده. حسودیم میشه.
دخترم همچنان فعاله و لگد میزنه. الهی قربونش برم.
گهگاهی هم سکسکه میزنه که خیلیناراحت میشم.
چون نمیتونم هیچ کاری واسش بکنم. یه چند روزیه که پاهام خیلی ورم می کنه. دکتر گفت چون ماه 9 هستی طبیعیه.الان آوینای ما این شکلیه :
اینا چند تا عکساز 9 ماهگی منکه در تاریخ 8/1/90 گرفته شده.


خدا جون ازت می خوام که آوینای من به سلامتی به دنیا بیاد و سالم سالم سالم باشه.
موضوع :
آوینا : من و بابا امید بی نهایت دوست داریم و واسه به دنیا اومدنت داریم لحظه شماری می کنیم.
احتمالا این آخرین پستیه که در زمان بارداری می نویسم.
فردا نویت سونو دارم و عصرشم نوبت دکتر. فردا به امید خدا مشخص میشه نوع زایمانم. خودم بیشتر دوست دارم سزارین شم . حالا ببینم چی میشه.
خدایا ازت ممنونم از اینکه منو مادر کردی. تو این 9 ماه عجیب به عظمتت پی بردم. ازت می خوام دخترمون سالم سالم سالمباشه.
آوینای قشنگم از تو هم ممنونم از اینکه تو این 9 ماه اصلا مامانی رو اذیت نکردی. دلم واسه تکون خوردنات، لگد زدنات ، رقصیدنات و عکس العملنشون دادنات خیلی خیلیتنگ میشه.
امید عزیزم از تو هم بی نهایت ممنونم. کلی هوامو داشتی تو این 9 ماه. وقتی آبله مرغون گرفتم کلی بهم روحیه میدادی و بهم رسیدگی میکردی. هر چی خواستم برام فراهم کردی. هر چی هوس کردم برام تهیه کردی. هر جا خواستم برم باهام اومدی. تمام سیسمونی فروشیهای بندر رو باهام اومدی و کلی از نظراتت استفاده کردم.
عزیزترینم بوسسسسسسسسسسسسسس 



موضوع :
همه بزنین دست و دست و دست آوینا به دنیا اومد
(شعر بالا رو خواهر زاده هام پردیس و یاسمین واسه آوینا می خوندن)
سلامممممممممم. دلم واسه همتون تنگیده بود . خیلی زیاد.
امروز ١۵ اردیبهشت ١٣٩٠ آوینا ٢٣ روزشه .
بعلهههههههههههه آوینای ما بالاخره روز 24 فروردین 90 در زایشگاه ام لیلای بندرعباس در ساعت 55/8 صبح با وزن 3640 و قد 51 توسط دکتر محسنیان به روش سزارینبه دنیا اومد.
خدا جون بی نهایت سپاسگذارم ازت بابت دادن این هدیه زیبا به ما . خودت کمکمون کن تا به خوبی از این هدیه نگهداری کنیم و طوری تربیتش کنیم که در جامعه مفید واقع بشه.
ببخشید که این قدر دیر آپ کردم آخهاینترنتمون دیروز وصل شده . بعدشم آوینای نازنازی ما خیلی گریه می کنه و مدام شیر میخاد. اصلا به خیلی از کارام نمیرسم. همه کارام رو دوش مامانمه. الانم رو پام خوابیده و هر دقه بیدار میشه و می می میخاد. خلاصه بگم که مادر شدن خیلی سخته . دیگه برام عادی شده که شبا بیدار بمونم . ولی واقعا لذت بخشه. وقتی بهش شیر میدم و با چشای معصومش خیره میشه به چشام، تمام وجودم پر میشه از یه حس خوب . فقط می تونم بگم خدایا شکرت.
خاطرات زایمان رو تو یه پست جدا و سر فرصت مینویسم. فقط اینو بگم که خدا رو شکر از زایمانم خیلی راضی بودم.
اینم عکسای آوینا. دیگه وقت نمی کنم با فتو شاپ میکسشون کنم.
آوینای یک روزه :


من و آوینا در بیمارستان :
آوینا ی ٣ روزه :

دست و پای کوشولوش :

این عکسا رو تاریخ دقیقش یادم نیست ولی مربوط به چند روز پیشه :
(مدل جنینی خوابیده) الهی مامان فدات شه
آوینا بغل بابا امیدش :


موضوع :
دخترم آوینا امروز(١۶/٠٣/٩٠) ۵۴ روزشه و این کارا رو انجام میده :
١- منو کاملا میشناسه.
٢- صداهای آوووو , آغغغغو از خودش در میاره .
٣- موقعی که خوابیده به راحتی سرشو جابجا می کنه و این ور و اون ور می بره.
۴- می خنده ولی بی صدا.
۵- اطرافیان رو میشناسه.
۶- برنامه های تلویزیون رو دوست داره و اگه گرسنش نباشه با دقتنگاه می کنه.
٧- آویز بالای تختش که شکل زنبوره خیلی دوست داره و از چرخشش و صداش ذوق می کنه و دست و پا میزنه .
٨- وقتی با عروسک براش نمایش در میارم خوب نگاه می کنه و خوشش میاد.
آوینای مامان : وقتی که داری شیر می خوری وبا دستت محکم انگشتمو میگیری و فشار میدی و هر کاری می کنم ول نمی کنی دوست دارم بخورمتتتتتتت عزیز دلم.
راهنمایی پلیز : آوینا خیلی کم خوابه. شبا بد نیست اما روزا خیلی کم می خوابه . شیرم بد نیست اما زود به زود بیدار میشه و گریه می کنه و سینمو که تو دهنشمیزارم آروم میشه.یه وقتایی هم بیدار میشه و می خواد یکی با اون بازی کنه.
90/03/07
90/03/08
90/03/01
موضوع :
24خرداد واکسن 2 ماهگیشو زدیم. خدا رو شکر زیاد اذیت نشد. فقط یه مقدار تب خفیف داشت که تا روز بعد برطرف شد.
وزن : 4180
قد : 57
دور سر : 38
جیگر مامان الان می تونه یکمی به پهلو غلط بزنه..یه وقتایی ذوق میکنه اونم صدادار. اهنگای بچگونه رو خیلی دوست داره. مخصوصا اهنگ " آهویی دارم خوشکله ... " . وقتی شیر می خوره با چشای نازش اینقدر به صورتم خیره میشه که دوست دارم بخورمش .
افراد غریبه رو از آشنا زود تشخیص میده. وقتی یه چیز جدید میبینه خیلی تعجب می کنه و اگه بغلم باشه سریع گردنشو صاف می کنه و تلاش میکنه که بهتر ببینه. الهی قربون دخمل باهوشم برم مننننننن.
خوابش خیلی سبکه و با هر صدایی زود بیدار میشه. شبا تا زمانیکه واسش لالایی می خونم بیداره و گوش میده. اصلا با لالایی خواب نمیره. نمیدونم چرا؟؟؟
با وجودیکه روزا کم خوابه اگه یه ساعت مدام بخوابه زود دلم واسش تنگ میشه.
اینم عکسای تولد 2 ماهگی دخمل ناز مامان و بابا :

با دستش زد به کیک . شانس آوردیم نخورد دستشو :
اینجا موهاش فشن شده. همش میره تو هوا. نمیدونم چرا ؟؟؟؟
دخترم سیاسی شده. داره شعار میده
موضوع :
وزن : 5260
قد : 5/60
دور سر : 5/39
7 تیر هم رفتیم گوشای کوشولوشو سوراخ کردیم. بمیرم واسش که چقدر گریه کرد. تا 1 ماه باید گوشواره بدلی تو گوشش باشه. بعد واسش یه گوشواره خوشکل و مامانی می خریم.
راستی آوینا اولین عروسی تو عمرشو هم دعوت شد. فکر می کردم خیلی اذیت میکنه و نمی خوابه. آخه خوابش خیلی سبکه و با یه صدا از خواب میپره. اما خدا رو شکر اصلا اذیت نکرد . تازه کلی هم خوابید.
جیگر مامان یه مقدار بزرگتر شده. قد و وزنشم خدا رو شکر بهتر شده و نیاز به شیر کمکی نیست. هنوز بی صدا می خنده. حرکاتش خیلی بیشتر شده و مدام دست و پاشو تکون میده و اگه ولش کینم تا 360 درجه می چرخه.
از خودش صداهای عجیب و غریب در میاره. برای خودش آواز می خونه . آغغغغغغغغغغغا می کنه. فکر کنم از الآن داره تمرین میکنه واسه چند ماه دیگه که می خواد صحبت کنه.
خلاصه روز به روز داره جیگر تر و دلرباتر میشه. من و باباشو بدجوری شیفته خودش کرده.
اگه یه لحظه نبینمش کلی دلم واسش تنگ میشه. موندم برم سر کار چی کار کنم؟؟؟ حالا اینا به کنار خونه ما نسبت به خونه مادرشوهر و مادر خودم خیلی دوره . نمی تونم آوینا رو اونجا بزارم. به نظرتون مهد کودک خوبه؟؟؟ بچه از نظر روحی آسیب نمی بینه؟؟ زود می تونه خو بگیره با مهد؟؟؟ تازه همش می ترسم داروی خواب آور بریزن تو غذاش.
تو رو خدا راهنمایی کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این عکسا مربوط به هفته پیشه :
موضوع :
سلامممممم. خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود. 3 هفته پیش اینترنتمون قطع شد و نیم ساعت پیش وصل شد.
دخمل گلمون حسابی بزرگ شده و کلی خوردنی شده. واسه خودش خانوم شده و از حالت نوزادی در اومده. 24 مرداد واکسن 4 ماهگیشو زدیم. خدا رو شکر بازم اذیت نشد.
وزن : 6 کیلو
قد :5/63
دور سر : 5/40
27/04/90: برای اولین بار با صدا خندید.اما از اون لحظه به بعد خیلی کم صدا دار می خنده.
05/05/90: برای اولین بار کاملا غلت زد.
26/05/90: برای اولین بار با کمک نشست.
آوینا جون ما با کمک می تونه بشینه. بابا امیدشو دیگه خوب میشناسه و تا امید رو میبینه کمرشو سبک می کنه تا بغلش کنه. وقتی شیر می خوره همش دستش تو صورت منه. چشام ، دماغم ، دهنم . دقتش نسبت به محیط اطراف زیادتر شده و با تعجب یه چیز جدید رو نگاه می کنه. وقتی منو میبینه سریع بهم می خنده حتی نصف شب. همش دوست داره یکی باهاش بازی کنه و واسش شعر بخونه . دستای کوشولوشو تکون میده و هی نگاش می کنه. از سبیلای 2 تا بابابزرگاشم می ترسه.
عکسایی از تولد 4 ماهگی عسل مامان :
مراحل غلتیدن آوینا :
نشستن آوینا :
خوابیدن آوینا :
موضوع :
دختر خوشگل مامان و بابا پنج ماهه شدنت رو از صمیم قلب بهت تبریک می گیم. ایشالله جشن تولد 120 سالگیت عزیز دلم .
من و بابا امید یه عالمه دوست داریم و با کوچکترین پیشرفتت کلی ذوق زده میشیم و خدا رو شکر می کنیم.
بابا امید چون محل کارش اینجا نیست خیلی خیلی زود دلش واسه عسلش تنگ میشه. البته دلش واسه منم تنگ میشه هااااا. 
راستی عزیز دلم شما پریروز برای اولین بار سرما خوردی البته خیلی جزئی بود . فقط در حد سرفه و کمی گرفتگی بینی. با عزیز (مامان من)دیروز بردیمت پیش خانوم دکتر و یه مقدار دارو بهت داد. گفت چون داری شیر مامی رو می خوری و دختر قوی هستی چیزی نیست و زود زود خوب میشی. منم داروهاتو سر وقت بهت میدم. آخه طاقت شنیدن سرفه های کوچولوت رو ندارم.
بابا امیدت هم همش زنگ میزنهو حالتو میپرسه. اخه نگران دختر کوشولوشه دیگه.
دیگه اینکه اولا فقط از سمت چپ می تونستی غلت بزنی اما الان از سمت راستم می تونی. وقتی هم غلت میزنی سریع به سمت صدا می چرخی.
شیطونیات هم یه کوچولو بیشتر شده.
دیگه دیگه اینکه وقتی یه وسیله ای رو میزاریم جلوت خیلی تلاش می کنی که بهش برسی. چون هنوز سینه خیز نمیری تمام راهها رو امتحان می کنی. چند بار غلت میزنی و میچرخی تا به هدفت برسی. یه کوچولو هم دنده عقب میری.
یه اسباب بازی هم خیلی زود واست تکراری میشه . بیشتر وسایل پیچیده و صدادار رو دوست داری. فکر کنم این خصلت تمام نی نی هاست. بیشتر عاشق صفحه کلید کامپیوتر و کنترل تی وی و موبایل هستی ( اما موبایل تا 2 سالگی ممنوع
)
جدیدا وقتی باهات بازی می کنمو می خوام بخندومنت سریع تشخیص میدی و همش می خوای تکرار کنم که هی بخندی. منم همش قربون صدقت میرم جیگرم.












موضوع :
دیگه اینکه چون آوی 24 مهر دوباره یه کوچولو سرما خورده بود و دارو مصرف می کرد واکسنشو یک هفته بعد زدیم. خدا رو شکر اصلا اذیت نشد. آخه دخترم خیلی قویه.
و خبر مهم تر اینکه من رفتم سر کار و متاسفانه 6 ماه مرخصیم به پایان رسید. آوینا رو صبحا میزارم پیش مامان جونش ( مامان باباییش) و ایشونم خیلی خوب ازش مراقبت می کنه. دیگه خیالم راحته . اما روزای اول خیلی واسم سخت بود . تحمل دوریشو نداشتم. آخه تو این 6 ماه رویهم رفته همش 3 ساعت ازم دور بوده.
آوینا جونم : ببخش از اینکه میرم سر کار و روزی 6 ساعت منو نمیبینی. اما عصرا که پیشتم سعی می کنم تا جایی که در توانم هست جبران کنم. باهات بازی می کنم. دالی دالی می کنیم. بغلت می کنم. بوست می کنم. تاب تاب عباسی بازی می کنیم . کلی بازی های هوشی مناسب سنت واست خریدم. (حلقه هوش - مکعبای رنگی - مکعبای شکل دار - کتاب پارچه ای) شما هم که خیلی مشتاق با همشون بازی می کنی. وقتیم که قلقلکت میدم کلی می خندی. اونوقته که دوست دارم درسته قورتت بدم عزیزکم .
دیگه دیگه اینکه اوایل مهر اسباب کشی کردیم به خونه جدیدمون. عکسای آتاق آوی رو تو پست بعد میزارم.
4 مهر 90 : اولین بار پاهاشو برد سمت دهنش. (وای که چقدر منتظر این صحنه بودم)
22 مهر 90 : شروع اولین غذایکمکی (فرنی که با شیر خودم درستش کردم)
وزن : 7430
قد : 9/68
دور سر : 5/42
راستی خاله جونت(مامان پردیس) همون که عکاسه قول داده هرماه 2 تا عکسخوشکل و باکیفیت واست درست کنه .














موضوع :

تو اینمدتلذت مادر شدن و با تو بودن رو با همه وجود حس کردم. (خدا جونم بی نهایت ازت ممنونم و ازت می خوام تمام خانومای منتظر رو مادر کنی)
از امید عزیزم هم ممنونم . نهایت همکاری رو با ما داره. یه وقتاییآوی رو نگهمیداره. بهش غذا میده. باهاش بازی می کنه.رو هم رفته کلی هوامونو داره. عزیزترینم بوسسسسسسسسسسس

راستی دیشب بندر بارون بارید و دل ما شاد شد. آوی برای اولین بار تو عمرش بارون میدید. با تعجب نگاه می کرد.
دیگه اینکه نفس مامی جدیدا خیلی شیطون بلا شده. هر جا میرم سریع اسباب بازیاشو میزاره کنار و خودشو میرسونه پیش من. وقتی هم به شوخی باهاش صحبت می کنم زود متوجه میشه و می خنده . بهش میگم آوینا دست دست , می خواد که من دستمو بیارم جلوش و رو دست من دست دستکنه. نانای نای که می کنم خوشحال میشه و تکون تکون می خوره. موقعی که بهش آب میدم سعی می کنه آبا رو از دهنش بفرسته بیرون تا منو بخندونه. 
مکعبای رنگی رو دو تا دو تا بهم می کوبه و از تولید صداش لذت میبره.
حلقه های حلقه هوش رو فقط درشون میاره و تو دهنش می کنه.
90/7/27 : برای اولین بار گفت " بابا " . از اون موقع چپ میره و راست میاد همش میگه بابا بابا 
90/08/16 : برای اولین بار تونستچهار پا بره.
وزن : 7840
قد : 70
دور سر : 43










موضوع :
سلاممممممممم عزیزم دل مامان و بابا.
اولین شب یلداتو بهت تبریک میگم گلم. البته یه جورایی میشه دومین شب یلدا چون شما پارسالم وجود داشتی و تو دلم بودی مامانی.
البته قبلش تصمیم داشتم کلی تدارک ببینم و میز بچینم واسه این شب عزیز. ولی چون بابا امید سر کار بودن فقط یه لباس هندونه تنت کردم . راستی بین خودمون بمونه عکس هندونه ها رو هم از اینترنت کش رفتم.
ایشالله سال دیگه کلی تدارک میبینم و یه جشن کوشولوی سه نفری میگیریم.
اینم عکسای خوشکلت مامانی :







این از شیطنتای خانومی :

بعدشم گریههههههههههههه :


موضوع :
دختر ناز مامان 24 آذر 8 ماهش تموم شد و وارد ماه 9 شد. خدا رو هر روز شکر می کنم به خاطر دادن این هدیه زیبا و ملوس و دوست داشتنی.
خانوم خانوما دیگه خیلی خیلی شیطون بلا شده و می خواد از همه چیز سر در بیاره. منم به دنبالش باید بدوم اینور و اونور و مواظبش باشم کهکارای خطرناک نکنه. البته هرچیزی که براش جدید باشهرو خوب توجیهش می کنم.. در مورد اون بهش توضیح میدم. خطراتشو میگم و اگه خیلی خطرناک نباشه میزارم دست بزنه و خوب زیر و بالاش کنه.کلااز کنجکاوی درشمیارم. درسته الان معنی حرفامو نمی فهمه ولی کم کم آشنا میشه و می تونه درک کنه. من و امیداز وقتی به دنیا اومدهاین کارا رو می کردیم.حتی در دوران بارداری هم باهاش صحبت می کردیم و بهش توضیح می دادیم.یه جایی خونده بودم که بچه اینجوری باهوش تر میشه. خلاصهیه وقتایی دیگه انرژیم تموم میشه و کم میارم ولی میگم فدای یه تار موی خوشکلش.
* خوشکل خانوم از 2/9/90 خودشو به مبلگرفت و ایستاد.
*٤/٩/٩٠ : اولین دندونش جوونه زد.
*١٤/٩/٩٠ : خودش رو مبل گرفت و راه رفت.
*١٧/٩/٩٠ : گفت " ماما " ولی از اون تاریخ به بعد خیلی خیلی کم این کلمه رو می گه. تا الان بیشتر از هفت هشت بار نگفته. نمیدومنم چرا؟؟؟؟؟؟
خوب بریم سرغ عکسا :












موضوع :
عزیز دلم 24 دی 9 ماهش تموم شد و وارد 10 ماهگی شد.
وزن : 8710
قد : 73
دور سر : 43
جیگر طلا جدیدآ خیلی کارای بامزه میکنه . یه وقتایی دوست داره ما رو بخندونه. وقتی قلقلکش میدیم کیف می کنه و اینقدر از ته دل می خنده که دوست داریم بخوریمش.
ازش تست هوش می گیرم. یکی از وسیله هاشو اول نشونش میدم. بعد زیر پتو قایمش می کنم. میگم اون وسیله کجاست ؟ تمام پتو رو این ور و اونورمی کنه, خودشو تو پتوگم می کنه و در نهایت پیداش می کنه.قربونش برم منننننننن.
باهاش دالی بازی می کنم . پتو رو میزارمروشو برمی دارم. خیلی خوشش میاد. یه روز خودش هی پتو رو میزاشت روش و بر میداشت تا منو بخندونه.
عاشق اینه که یه کار خنده دار رو واسش تکرار کنیم.
هر چیزی که اسمشو بلد باشه بهش بگم بده بهم میده.
بعضی از تبلیغای تی وی رو خیلی دوست داره. تبلیغ ماشین لباسشویی (کنوود) که تو ماه*واره میزاره. همون که دختره خرسشو میزاره تو لباسشویی رو خیلی دوست داره. تا اهنگشو میشنوه میاد نگاه می کنه.
الان تا 15 شماره می ایسته.
حلقه های حلقه هوشو اگه کمکش کنم میزاره تو استوانه . ولی زیاد دوست نداره فعلا. بیشتر دوست داره تمام حلقه ها رو بزارم بعد اون یکی یکی درشون بیاره .
مکعبای رنگی رو تلاش میکنه که دوتاشو رو هم بزاره ولی خیلی زود منصرف میشه و دوباره بهم می کوبدشون.
* جیگر طلا 4/10/90 گفت "دددد" . یه وقتایی خیلی طولانی تر میگه "دددددددددددددددددددددد" و بی خیالشم نمیشه. وقتی منم میگم خوشحال میشه. خوب دارم به زبون خودش حرف میزنم. معلومم نیستچه معنی داره؟؟؟
*٠٧/١٠/٩٠ : برای اولین بار دست زد. هر یه اهنگی میشنوه سریع دستاشو میبره بالا و دوست داره دست بزنه.
* ١٨/١٠/٩٠ : دندون دوم جوونه زد.
* ١٨/١٠/٩٠ : تا 5 شماره وایستاد.
اینم عکسای جیگر طلا :

اون کیک رنگیه کیک زیر ژله هاست قبل از تزئین:






موضوع :
خدایا خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم.
10 ماهه که منو مادر کردی . هر روز بیشتر از دیروز عاشق این فرشته نازنازی و شیطون بلا میشم.
خدایا ازت می خوام که مادر لایقی باشم و بتونم در تربتیش موفق بشم.
خودت همیشه نگهدارش باش.
خوب حالا بریم سراغ آوینا.
دخترمون حدودا یک ماهه که تقریبا مستقل شده. شبا تو تخت خودش می خوابه.
منو گوشام تیز. تا بیدار میشه سریع میپرم و میرم بهش شیر میدم. البته از ساعت 4 - 5 صبح پیش خودم می خوابه تا ساعت 6 و نیم صبح که پا میشم برم سر کار.
دیگه اینکه به مدت طولانی تری می ایسته. حدودا نیم دقیقه.
خودش می تونه از زمین بلند بشه و بعد دو زانو بشینه.
تا میگیم آوینا کجاست و ما دنبالش می گردیم خودشم دنبال خودش می گرده.
دوست داره یه چیزی رو بده دستم و بهش بگم مرسییییی.
4 تا دندون داره. 2 تا دندونای بالاییش با هم در اومدن. وقتی شیر میخوره و شیطونیاش گل می کنه یه گازی می گیره بیا و ببین. جیغم میره هوا. خیلی دوندوناش تیزه.
دیگه اینکه دست میزنه با صدا. خیلی هم کیف می کنه. یه وقتایی که هیچ آهنگی هم نباشه یهو شروع میکنه دست زدن. یه وقتایی براش میرقصم . اونم برام دست میزنه . بچم دلخوشه دیگه.
از شیطونیاش بگم :
یه بار امید خوابیده بود. آوینا شست پای امید رو گاز گرفت.
یه بارم بطری روغن رو از تو کابینت درآورده بود و روغنا رو ریخته بود رو زمین. خودشم شیرجه میزد تو روغنا.
میره پشت مبلا قایم میشه. تا میگم آوینا کجایی؟ با هیجان زیاد فرار می کنه میره پشت مبلای دیگه و میخنده.
یه چند تایی هم تا حالا ظرف شکونده. عاشق گوشت کوب و قالب فلافل و ظرف و ظروفای آشپزخونست.
دیگه اینکه عاشق ریاضیه. بدون اینکه متوجه بشه میرم فلش کارتای ریاضی رو میارم و شروع میکنم به گفتن برنامه اون روز. سریع خودشو میرسونه و میاد نگاه می کنه و می خنده.
عکسا در ادامه مطلب :
ادامه مطلب...
موضوع :
كلام اول : دختر نازم مرسي از اينكه منو مادر كردي. مادر بودن يه تجربه سخت ولي شيرين و دلچسبه.
اميدوارم خودت روزي مادر بشي و مي دونم كه يه مادر نمونه ميشي. به اميد اون روز
************************
دختر 13 ماهه مامان ياد گرفته هر چيزي و هر كسي رو ميبينه ميگه " اي شيه ؟ " ( اين چيه ؟)
كاملا مي تونه راه بره. قربون اون پاهاي كوشولوت برم من.
ياد گرفته بشكن ميزنه اونم دو دستي.
ميگه عزيز ( مامان من) و مبين ( پسر عمش) . البته فعلا خيلي واضح نمي تونه بگه
شعر " من گلم باز ميشم " رو خيلي دوست داره.
عاشق شعر بدو ديره (گروه بروبكس) و شعر تركي بري باخ منصوره. هر جا باشه خودشو ميرسونه و ميرقصه.
يه چند روزي هم هست كه وروجك مامان از رو مبل ميره رو اوپن آشپزخونه ميشينه.
از دست اين خانوم خانوما فعلا مبل رو گذاشتم وسط سالن تا باباش بياد يه فكري كنيم.
خلاصه خوشكل مامان يه وقتايي خيلي خيلي شيطوني مي كنه كه اصلا نمي دونم چي كار كنم. ولي به محض اينكه مي خوابه همه چيز از يادم ميره و دوست دارم بخورمش اين موش موشي رو.
عكساي جديدش در ادامه مطلب :
ادامه مطلب...
موضوع :
دخترك ناز مامان 24 اسفند 11 ماهش تموم شد و وارد 12 ماهگي شد.
مامان فدات شه عزيزم كه اينقدر اكتيو هستي و انرژي داري.
مامان و بابا ديوونه بار عاشقتن و خيلي خيلي دوست دارننننننن.
خوشكل خانوم اين كارا رو انجام ميده :
خيلي راحت از مبل ميره بالا و مياد پايين.
كشوي ميز تي وي رو باز ميكنه و ميره توش.
ميگم لالا سرشو ميزاره زمين.
بعضي از اعضاي بدنشو ميشناسه ( دست - پا - چشم - دماغ - دندون - مو )
جوراب و كفش رو ميبره سمت پاهاش. شونه رو ميبره سمت موهاش و به سبك خودش موهاشو شونه مي كنه. يوقتايي موهاي منو هم شونه مي كنه.
زيپ كيفارو باز ميكنه.
همه حلقه هاي برج هوش رو ميزاره ولي نامنظم.
دوتا از مبلامون رو پيش هم گذاشتيم. از رو اين مبل ميره رو اون يكي .
١٩ اسفند براي اولين بار يك قدم برداشت.
** عکسای میکس شده ١٠ ماهگی به پست قبل اضافه شد.
عكسا در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع :
یک سال پیش دقیقا رأس ساعت ٥٥/٨ صبح روز چهارشنبه ٢٤ فروردین خدای مهربون فرشته ای رو از آسمون آبی فرستاد تو بغل من و من و امید رسما پدر و مادر شدیم.
اون فرشته شد همه چیز و همه کس ما.
چه زود فرشته خانوم ما یک سالش شد.
یک سال سخت ولی شیرین....
گریه های بی دلیلش تا دو ماهگی.......
افسردگی و کم شیری من در روزای اول.....
خوب وزن نگرفتن آوی تا ٢ ماهگی....
گوشواره نگین قرمز روی گوشش........
١ کیلو و ١٠٠ گرم وزن گرفتنش در ٣ ماهگی (اوج خوشحالی من و امید)....
شنیدن اولین آغغوووو .....
شنیدن اولین صدای خنده........
اولین غلت زدنش .......
مدل خرگوشی بستن موهاش.........
تلاشش برای چهار دست و پا رفتنش........
خوردن اولین غذای کمکی.........
گفتن ماما و بابا برای بار اول......
دراومدن اولین دندون.....
برداشتن اولین قدم......
دست زدناش.......
لی لی لی حوضکاش......
صدای گاو در اوردناش(مااااامااااااا)......
رقصیدناش......
شیطونیاش........
کنجکاویاش........

به زودی میام با عکسای تولد یک سالگیش.
موضوع :
تقويم روميزي91 آويناخانوم ما هم حاضرشد. عكساش به ترتيب ماه از به دنيا آومدنش تا 11 ماهگيشه.
درابتدا بايد يه تشكر ويژه داشته باشم از مامان كيان و كارين. چون زحمت اصلي طراحي فرم اوليه تقويم رو ايشون كشيدن.
ادامه مطلب...
موضوع :
خداي مهربون هر روز ازت تشكر مي كنم از اينكه اين خانوم زيبا و فرشته مهربون و باهوش رو به ما دادي.
نمي دونم چي جوري توصيف كنم كه چقدر دوسش دارم. فقط مي تونم بگم از همه دنيا هم بيشتر دوسش دارم.....
دخمل يكساله مامان ديگه واسه خودش خانومي شده.
صداي گاو ، خرس و گرگ در مياره .
ميگم بخند ميخنده .
فقط براي يك بار اينا رو گفته : بستني ، جوجه ، دايي ، بابايي
با خودكار و مدادرنگي رو برگه نقاشي هايي به سبك خودش ميكشه. همش خط خطي ميكشه. قربونش برم.
10 فروردين 4 قدم برداشت.
بهش ميگيم ساعت چنده : ميگه 10
كلاغ پر بلده. منتظر اسم خودش ميشه كه بخونيم و دست بزنه.
قد : 76
وزن : 9110
دورسر: 46
البته الان جيگر مامان كاراي بيشتري رو بلده ولي اينا مال يكسالگيشه. ميخواستم ثبتش كنم.
ديروز عكساي آتليه اي عشق مامان آماده شد.
پيش خواهرم خيلي بيشتر گرفتيم كه اونا خرداد ماه آماده ميشه.
عکسا در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
موضوع :









































































































































