
تو اینمدتلذت مادر شدن و با تو بودن رو با همه وجود حس کردم. (خدا جونم بی نهایت ازت ممنونم و ازت می خوام تمام خانومای منتظر رو مادر کنی)
از امید عزیزم هم ممنونم . نهایت همکاری رو با ما داره. یه وقتاییآوی رو نگهمیداره. بهش غذا میده. باهاش بازی می کنه.رو هم رفته کلی هوامونو داره. عزیزترینم بوسسسسسسسسسسس

راستی دیشب بندر بارون بارید و دل ما شاد شد. آوی برای اولین بار تو عمرش بارون میدید. با تعجب نگاه می کرد.
دیگه اینکه نفس مامی جدیدا خیلی شیطون بلا شده. هر جا میرم سریع اسباب بازیاشو میزاره کنار و خودشو میرسونه پیش من. وقتی هم به شوخی باهاش صحبت می کنم زود متوجه میشه و می خنده . بهش میگم آوینا دست دست , می خواد که من دستمو بیارم جلوش و رو دست من دست دستکنه. نانای نای که می کنم خوشحال میشه و تکون تکون می خوره. موقعی که بهش آب میدم سعی می کنه آبا رو از دهنش بفرسته بیرون تا منو بخندونه. 
مکعبای رنگی رو دو تا دو تا بهم می کوبه و از تولید صداش لذت میبره.
حلقه های حلقه هوش رو فقط درشون میاره و تو دهنش می کنه.
90/7/27 : برای اولین بار گفت " بابا " . از اون موقع چپ میره و راست میاد همش میگه بابا بابا 
90/08/16 : برای اولین بار تونستچهار پا بره.
وزن : 7840
قد : 70
دور سر : 43










موضوع :
دیگه اینکه چون آوی 24 مهر دوباره یه کوچولو سرما خورده بود و دارو مصرف می کرد واکسنشو یک هفته بعد زدیم. خدا رو شکر اصلا اذیت نشد. آخه دخترم خیلی قویه.
و خبر مهم تر اینکه من رفتم سر کار و متاسفانه 6 ماه مرخصیم به پایان رسید. آوینا رو صبحا میزارم پیش مامان جونش ( مامان باباییش) و ایشونم خیلی خوب ازش مراقبت می کنه. دیگه خیالم راحته . اما روزای اول خیلی واسم سخت بود . تحمل دوریشو نداشتم. آخه تو این 6 ماه رویهم رفته همش 3 ساعت ازم دور بوده.
آوینا جونم : ببخش از اینکه میرم سر کار و روزی 6 ساعت منو نمیبینی. اما عصرا که پیشتم سعی می کنم تا جایی که در توانم هست جبران کنم. باهات بازی می کنم. دالی دالی می کنیم. بغلت می کنم. بوست می کنم. تاب تاب عباسی بازی می کنیم . کلی بازی های هوشی مناسب سنت واست خریدم. (حلقه هوش - مکعبای رنگی - مکعبای شکل دار - کتاب پارچه ای) شما هم که خیلی مشتاق با همشون بازی می کنی. وقتیم که قلقلکت میدم کلی می خندی. اونوقته که دوست دارم درسته قورتت بدم عزیزکم .
دیگه دیگه اینکه اوایل مهر اسباب کشی کردیم به خونه جدیدمون. عکسای آتاق آوی رو تو پست بعد میزارم.
4 مهر 90 : اولین بار پاهاشو برد سمت دهنش. (وای که چقدر منتظر این صحنه بودم)
22 مهر 90 : شروع اولین غذایکمکی (فرنی که با شیر خودم درستش کردم)
وزن : 7430
قد : 9/68
دور سر : 5/42
راستی خاله جونت(مامان پردیس) همون که عکاسه قول داده هرماه 2 تا عکسخوشکل و باکیفیت واست درست کنه .














موضوع :
دختر خوشگل مامان و بابا پنج ماهه شدنت رو از صمیم قلب بهت تبریک می گیم. ایشالله جشن تولد 120 سالگیت عزیز دلم .
من و بابا امید یه عالمه دوست داریم و با کوچکترین پیشرفتت کلی ذوق زده میشیم و خدا رو شکر می کنیم.
بابا امید چون محل کارش اینجا نیست خیلی خیلی زود دلش واسه عسلش تنگ میشه. البته دلش واسه منم تنگ میشه هااااا. 
راستی عزیز دلم شما پریروز برای اولین بار سرما خوردی البته خیلی جزئی بود . فقط در حد سرفه و کمی گرفتگی بینی. با عزیز (مامان من)دیروز بردیمت پیش خانوم دکتر و یه مقدار دارو بهت داد. گفت چون داری شیر مامی رو می خوری و دختر قوی هستی چیزی نیست و زود زود خوب میشی. منم داروهاتو سر وقت بهت میدم. آخه طاقت شنیدن سرفه های کوچولوت رو ندارم.
بابا امیدت هم همش زنگ میزنهو حالتو میپرسه. اخه نگران دختر کوشولوشه دیگه.
دیگه اینکه اولا فقط از سمت چپ می تونستی غلت بزنی اما الان از سمت راستم می تونی. وقتی هم غلت میزنی سریع به سمت صدا می چرخی.
شیطونیات هم یه کوچولو بیشتر شده.
دیگه دیگه اینکه وقتی یه وسیله ای رو میزاریم جلوت خیلی تلاش می کنی که بهش برسی. چون هنوز سینه خیز نمیری تمام راهها رو امتحان می کنی. چند بار غلت میزنی و میچرخی تا به هدفت برسی. یه کوچولو هم دنده عقب میری.
یه اسباب بازی هم خیلی زود واست تکراری میشه . بیشتر وسایل پیچیده و صدادار رو دوست داری. فکر کنم این خصلت تمام نی نی هاست. بیشتر عاشق صفحه کلید کامپیوتر و کنترل تی وی و موبایل هستی ( اما موبایل تا 2 سالگی ممنوع
)
جدیدا وقتی باهات بازی می کنمو می خوام بخندومنت سریع تشخیص میدی و همش می خوای تکرار کنم که هی بخندی. منم همش قربون صدقت میرم جیگرم.












موضوع :
سلامممممم. خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود. 3 هفته پیش اینترنتمون قطع شد و نیم ساعت پیش وصل شد.
دخمل گلمون حسابی بزرگ شده و کلی خوردنی شده. واسه خودش خانوم شده و از حالت نوزادی در اومده. 24 مرداد واکسن 4 ماهگیشو زدیم. خدا رو شکر بازم اذیت نشد.
وزن : 6 کیلو
قد :5/63
دور سر : 5/40
27/04/90: برای اولین بار با صدا خندید.اما از اون لحظه به بعد خیلی کم صدا دار می خنده.
05/05/90: برای اولین بار کاملا غلت زد.
26/05/90: برای اولین بار با کمک نشست.
آوینا جون ما با کمک می تونه بشینه. بابا امیدشو دیگه خوب میشناسه و تا امید رو میبینه کمرشو سبک می کنه تا بغلش کنه. وقتی شیر می خوره همش دستش تو صورت منه. چشام ، دماغم ، دهنم . دقتش نسبت به محیط اطراف زیادتر شده و با تعجب یه چیز جدید رو نگاه می کنه. وقتی منو میبینه سریع بهم می خنده حتی نصف شب. همش دوست داره یکی باهاش بازی کنه و واسش شعر بخونه . دستای کوشولوشو تکون میده و هی نگاش می کنه. از سبیلای 2 تا بابابزرگاشم می ترسه.
عکسایی از تولد 4 ماهگی عسل مامان :
مراحل غلتیدن آوینا :
نشستن آوینا :
خوابیدن آوینا :
موضوع :
وزن : 5260
قد : 5/60
دور سر : 5/39
7 تیر هم رفتیم گوشای کوشولوشو سوراخ کردیم. بمیرم واسش که چقدر گریه کرد. تا 1 ماه باید گوشواره بدلی تو گوشش باشه. بعد واسش یه گوشواره خوشکل و مامانی می خریم.
راستی آوینا اولین عروسی تو عمرشو هم دعوت شد. فکر می کردم خیلی اذیت میکنه و نمی خوابه. آخه خوابش خیلی سبکه و با یه صدا از خواب میپره. اما خدا رو شکر اصلا اذیت نکرد . تازه کلی هم خوابید.
جیگر مامان یه مقدار بزرگتر شده. قد و وزنشم خدا رو شکر بهتر شده و نیاز به شیر کمکی نیست. هنوز بی صدا می خنده. حرکاتش خیلی بیشتر شده و مدام دست و پاشو تکون میده و اگه ولش کینم تا 360 درجه می چرخه.
از خودش صداهای عجیب و غریب در میاره. برای خودش آواز می خونه . آغغغغغغغغغغغا می کنه. فکر کنم از الآن داره تمرین میکنه واسه چند ماه دیگه که می خواد صحبت کنه.
خلاصه روز به روز داره جیگر تر و دلرباتر میشه. من و باباشو بدجوری شیفته خودش کرده.
اگه یه لحظه نبینمش کلی دلم واسش تنگ میشه. موندم برم سر کار چی کار کنم؟؟؟ حالا اینا به کنار خونه ما نسبت به خونه مادرشوهر و مادر خودم خیلی دوره . نمی تونم آوینا رو اونجا بزارم. به نظرتون مهد کودک خوبه؟؟؟ بچه از نظر روحی آسیب نمی بینه؟؟ زود می تونه خو بگیره با مهد؟؟؟ تازه همش می ترسم داروی خواب آور بریزن تو غذاش.
تو رو خدا راهنمایی کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این عکسا مربوط به هفته پیشه :
موضوع :
24خرداد واکسن 2 ماهگیشو زدیم. خدا رو شکر زیاد اذیت نشد. فقط یه مقدار تب خفیف داشت که تا روز بعد برطرف شد.
وزن : 4180
قد : 57
دور سر : 38
جیگر مامان الان می تونه یکمی به پهلو غلط بزنه..یه وقتایی ذوق میکنه اونم صدادار. اهنگای بچگونه رو خیلی دوست داره. مخصوصا اهنگ " آهویی دارم خوشکله ... " . وقتی شیر می خوره با چشای نازش اینقدر به صورتم خیره میشه که دوست دارم بخورمش .
افراد غریبه رو از آشنا زود تشخیص میده. وقتی یه چیز جدید میبینه خیلی تعجب می کنه و اگه بغلم باشه سریع گردنشو صاف می کنه و تلاش میکنه که بهتر ببینه. الهی قربون دخمل باهوشم برم مننننننن.
خوابش خیلی سبکه و با هر صدایی زود بیدار میشه. شبا تا زمانیکه واسش لالایی می خونم بیداره و گوش میده. اصلا با لالایی خواب نمیره. نمیدونم چرا؟؟؟
با وجودیکه روزا کم خوابه اگه یه ساعت مدام بخوابه زود دلم واسش تنگ میشه.
اینم عکسای تولد 2 ماهگی دخمل ناز مامان و بابا :

با دستش زد به کیک . شانس آوردیم نخورد دستشو :
اینجا موهاش فشن شده. همش میره تو هوا. نمیدونم چرا ؟؟؟؟
دخترم سیاسی شده. داره شعار میده
موضوع :
دخترم آوینا امروز(١۶/٠٣/٩٠) ۵۴ روزشه و این کارا رو انجام میده :
١- منو کاملا میشناسه.
٢- صداهای آوووو , آغغغغو از خودش در میاره .
٣- موقعی که خوابیده به راحتی سرشو جابجا می کنه و این ور و اون ور می بره.
۴- می خنده ولی بی صدا.
۵- اطرافیان رو میشناسه.
۶- برنامه های تلویزیون رو دوست داره و اگه گرسنش نباشه با دقتنگاه می کنه.
٧- آویز بالای تختش که شکل زنبوره خیلی دوست داره و از چرخشش و صداش ذوق می کنه و دست و پا میزنه .
٨- وقتی با عروسک براش نمایش در میارم خوب نگاه می کنه و خوشش میاد.
آوینای مامان : وقتی که داری شیر می خوری وبا دستت محکم انگشتمو میگیری و فشار میدی و هر کاری می کنم ول نمی کنی دوست دارم بخورمتتتتتتت عزیز دلم.
راهنمایی پلیز : آوینا خیلی کم خوابه. شبا بد نیست اما روزا خیلی کم می خوابه . شیرم بد نیست اما زود به زود بیدار میشه و گریه می کنه و سینمو که تو دهنشمیزارم آروم میشه.یه وقتایی هم بیدار میشه و می خواد یکی با اون بازی کنه.
90/03/07
90/03/08
90/03/01
موضوع :








































































































